بررسی یک جریان هالیوودی؛ امریکا علیه امریکا

ای را به تعجب واداشته که چگونه مناسبات سیاسی و امنیتی یک کشور در سینمای همان کشور اینطور بیپروا نقد میشود. آیا در سینمای امریکا خط قرمز وجود ندارد؟ آیا این مدلی است که به مخالفین تا حدی اجازهی مخالفت میدهد؟ وقتی رقصنده با گرگ ساخته شد، مقالهای از شهید آوینی خواندم که چگونه میشود یک امریکایی با فیلمی ظاهراً منتقدانه به مناسبات اجتماعی امریکا اینگونه مطرح شود؟ شهید آوینی نتیجه گرفته بودند: گاهی ظاهر یک فیلم انتقاد از مناسبات اجتماعی یک سرزمین است، اما در باطن تأیید آنجاست.

 

برای درک بهتر، سه فیلم انتخاب کردهام، با یک پیام واحد. برای اینکه حافظهی خوانندگان جوان را بیشتر درگیر این بحث کنم، سه فیلم آشناتر را انتخاب کردهام: رقصنده با گرگ (کوین کاستنر ـ 1990)، آخرین سامورایی (ادوارد زوییک ـ 2003) و آواتار (جیمز کامرون ـ 2009).

 

از رقصنده با گرگ شروع میکنم: یک سرباز امریکایی در دورهی جنگهای داخلی امریکا در ارتش شمالیها حضور دارد. این سرباز طی یک محاصره زخمی میشود. «زخمیشدن قهرمان» در هر سه فیلم، شأنی بسیار کلیدی دارد: قهرمانها اول زخمی میشوند تا ورای رنجی که میبرند، به درک متعالیتری از شرایط اجتماعی برسند. قدم اول در اودیسهی شکلگیری شخصیت قهرمانان، داشتن جسم رنجور است.

 

سرباز میفهمد قرار است پایش را قطع کنند. از وحشت، دست به انتحار میزند اما ناخواسته منجی سپاهش میشود. پایش را درمان میکنند، اسبی به او هدیه میدهند و او را به دورترین نقطه نسبت به مناطق جنگی میفرستند. حالا قرار است در یک «یوتوپیا» زندگی کند. یوتوپیا، آرمانشهر یا همان «بهشت» دومین اشتراک است. در هر سه فیلم، قهرمان پس از مجروحیت استحقاق ورود به یوتوپیا را پیدا میکند.

 

ابتدا با نوعی وحشت وارد بهشت میشود: ساکنین این بهشت کیاند؟ چطور با او برخورد میکنند؟ اینها مردمی ظاهراً خشناند که با غریبهها اخت نمیشوند. قهرمان فیلم ابتدا اینجا را برزخ میداند، نه بهشت. این برزخ انسانهایی دارد کاملاً متفاوت با نسل خودش، که بهشدت فطریترند و انسانتر باقی ماندهاند. ابتدا سعی میکند چیزهایی به آنها بیاموزد. آنها متواضعانه میآموزند. اما کمکم به این نتیجه میرسد که فرهنگ او در مقایسه با فرهنگ آنها فرودستتر است. حالا او چیزهایی از آنها میآموزد. ضرورت دانستن فرهنگ و آداب این بهشت کمکم او را از فرهنگش دور میکند. تدریجاً یونیفرم را کنار میگذارد و لباس مردم آن بهشت (در فیلم اول، سرخپوستها) را میپوشد. این سومین نقطهی اشتراک است.

 

در این مرحله، قهرمانها اغلب «عاشق» میشوند. این شباهت چهارم است. برای هر سه قهرمان، معشوقی در سرزمین مقصد پیدا میشود. در رقصنده با گرگ یک دختر امریکایی که در کودکی به میان سرخپوستها آمده در جایگاه معشوق قرار میگیرد.

 

این معشوق تطبیق قهرمان با این سرزمین را تسریع میکند. سرباز میفهمد مردم این سرزمین غریبنوازند، نه غریبکش. فقط کافی است زبان آنها را بفهمد و ارزشهایشان را بداند تا یکی از آنها شود. با دختر ازدواج میکند، و حالا یکی از ساکنان این بهشت است. همینجاست که متوجه یک راز میشود: «این بهشت در حال نابودی است.» این اشتراک پنجم است. همهی این بهشتها از سوی دنیای مدرن تهدید به نابودی میشوند.

 

قهرمان به خاطر تعلقش به زمینیها، سعی میکند روح پاک حاکم بر این یوتوپیا را به ساکنان زمین منتقل کند. اما به همین خاطر، همانها که زمانی قهرمان‌شان بوده، به چشم بیگانه نگاهش میکنند. چون وظیفهی قهرمان این نبود که یکی از سکنهی آن بهشت شود؛ او باید آنجا را تسخیر میکرد تا دنیای مدرن به آنجا هم نفوذ کند. در اینجا قهرمانان به جرم دستدرازی به میوهی ممنوعه (یا همان فرهنگ جامعهی مقصد) متهم به خیانت میشوند و این اشتراک ششم است.

 

حالا این انسان شورشی طبیعتاً ماندن در مقصد ر

/ 0 نظر / 7 بازدید