جستجوی بصیرت

اگر با آمدن خورشــید بیدار شویم ؛ ‌نمازمــان قضاست

سال 64 توی اردوگاه گردان تخریب لشکر المهدی(عج) نشسته بودیم که سر و کله یک غریبه، توجه همه را جلب کرد؛ یک آدم بلند قد و خوش‌هیکل. می‌گفت "بچه تهرونم؛ اومدم گردان تخریب آموزش خنثی‌سازی مین ببینم و توی عملیات به عنوان تخریب‌چی شرکت کنم ".

به ظاهرش نمی‌خورد مبتدی باشد؛ ولی مثل من و الباقی بچه‌های آموزشی تو کلاس خنثی‌سازی مین‌های ضدنفر و ضدتانک و دیگر آموزه‌های تخریب شرکت می‌کرد. چیزی که خیلی جالب بود مثل یک بچه خوب و حرف گوش‌ کن، هرچه برادر «جهان مهین» مربی تخریب دستور می‌داد، موبه‌مو انجام می‌داد و اطاعت می‌کرد؛ حتی رده‌های پایین‌تر هم که دستور سینه‌خیز و غلت و پامرغی می‌دادند با تمام جدیت اطاعت می‌کرد و با عشق سینه‌خیز می‌رفت و غلت می‌زد.

یک شب به او گفتم "حاج حسین خیلی جدی گرفتی! ول کن بابا. چرا اینقدر سینه‌خیز و پامرغی می‌ری؟ مثل ما زرنگ باش، از زیر اینجور کارا در برو و بی‌خیال شو ". حسین می‌گفت "نه برادر، اشتباه می‌کنی! اگه می‌خوای خدا قبولت کنه و زودتر شهید بشی، هرچه فرمانده میگه انجام بده، از روی اخلاص هم سینه‌خیز برو و غلت بزن وگرنه خبری از شهادت نیست که نیست ". من با خودم فکر می‌کردم "این دیگه کیه بابا! چرا اینقدر آتیشش تنده! و برای شهید شدن عجله داره؟ "

... شب بعد که توی سنگر دور هم نشسته بودیم، بنا گذاشتیم که از خودمان بگوییم که از کجا اعزام شدیم؟ چکاره هستیم، چه مدت توی جبهه‌ایم و چه مسئولیت‌هایی تو عملیات داشتیم. همه گفتند تا نوبت به حسین رسید. خیلی طفره می‌رفت و به هیچ عنوان حاضر نبود اطلاعات بده که چکاره است و توی چه عملیات‌هایی شرکت کرده یا مسئولیتش چه بوده؟

می‌گفت از من سؤال نکنید چه‌کاره بودم؟ و چه کارهایی کردم، فقط می‌گفت "من بچه تهرونم، از اونجا اومدم لشکر شما جنوبی‌ها آموزش تخریب ببینم و توی عملیات به عنوان تخریب‌چی شرکت کنم شاید فیض شهادت نصیبم بشه ". خلاصه هیچ اطلاعاتی از خودش نمی‌داد؛ یک موقع آدم شک می‌کرد نکند طرف جاسوس باشد و برای جمع‌آوری اطلاعات آمده گردان تخریب، اما نیمه‌شب که می‌شد از صدای هق‌هق گریه و ناله‌های سوزناک حسین و الهی العفو نمازشب این غریبه، این شک هم برطرف می‌شد.

خلاصه همه مانده بودیم که این بابا کیه؟ چکاره است؟ آخر چرا از طرف لشکر حضرت رسول(ص) که برای بچه‌های تهرانه برای جبهه اعزام نگرفته؟ چرا اینطوری غریب و تنها و مرموزه؟ همه‌‌اش هم می‌گوید شهادت، شهادت! چه عجله‌ای برای پریدن داره، نمی‌دانم؟ بنده خدایی می‌گفت "نکنه می‌خواد بره اون طرف توی بهشت هم جاسوسی کنه؟ "
خلاصه همینطوری روزها شب می‌شد و شب‌ها هم روز و ما سرگرم آموزش و مانور و غلت و پامرغی و سینه‌خیز، بعضی از شب‌ها هم که گرفتار خشم شب مربیان می‌شدیم و مخصوصاً این انفجارهای شدید تی‌ان‌تی که کنار خیمه‌های آموزشی می‌زدند، خیلی وحشتناک بود. پدرصلواتی‌ها نیمه‌های شب که ما گرم خواب بودیم، آهسته وارد چادر می‌شدند و چراغ‌های فانوس رو هم خاموش می‌کردند، بعد بغل گوشمان تیراندازی و انفجار و بدو بخیز و بلندشو.

دوره آموزشی داشت به پایانش نزدیک می‌شد که یک روز صبح، چند تا جیپ فرماندهی و موتورسوار از قرارگاه خاتم‌الانبیاء(ص) وارد اردوگاه تخریب شدند. یکی از آنها سرش را کرد توی سنگر و با لهجه داش‌مشتی تهرونی گفت "برادر حسین کربلایی اینجاست؟ " من گفتم بله؛ دارد آموزش می‌بیند! همان صدا خیلی محکمتر اما با طعنه گفت "بگو لو رفتی حسین!، فرماندهی قرارگاه، ما رو فرستاده دنبالت، گفته کت‌بسته برش دارین بیارینش!؛ توی قرارگاه هم همه دارن دنبالت می‌گردن ". من هاج و واج مانده بودم! قرارگاه خاتم‌الانبیا(ص) مرکز فرماندهی عملیات‌های بزرگ سپاه با حسین کربلایی ما چکار داره؟ تا بخودم بیام حسین‌ را سوار کردند و با خودشان بردند که بردند!

تازه یادم افتاد که حسین به من گفته بود "تو دعا کن من شهادت نصیبم بشه، منم می‌برمت تهرون؛ هرجا بخوای می‌گردونمت، از بهشت‌زهرا(س) تا پارک ارم " و من به او می‌گفتم "خیلی کلکی؛ اگه تو شهید بشی چطور می‌خوای منو ببری تهرون بگردونی؟ "... اما حسین رفته بود و من رفیق شفیق آموزشی‌ام را از دست داده بودم.

چند مدت گذشت؛ خیلی دلتنگ حسین بودم؛ یک روز سر و کله‌اش با یک موتور خیلی گنده پیدا شد. آمد توی اردوگاه و شروع کردم سلام و احوالپرسی با بچه‌ها. من به او گفتم "بچه تهرون، چی شد یه‌باره دزدیدن بردنت؟ نگفته بودی فرمانده تخریب قرارگاه هستی؟ " و آنجا بود که حسین کربلایی همه‌چیز را برای‌مان تعریف کرد؛ گفت که چقدر دلتنگ شهادت است و اینکه برادانش هم شهید و مفقودالاثرند و دوستان صمیمی‌اش همه شهید شدند و تنها مانده و به خاطر همین هم فرماندهی تخریب قرارگاه را رها کرده و گمنامانه آمده بود گردان تخریب بچه‌های جنوب تا با غلبه بر هوای نفس در گمنامی و اخلاص بتواند قله شهادت را فتح کند و زودتر به مقام شهادت برسد.

نمی‌دانم شاید به خاطر همین عجله‌اش برای شهادت بود که خدا و دوستان شهیدش، 25 سال او را معطل گذاشته بودند و با درد و زجر با گازهای شیمیایی دست و پنجه نرم کرد و بالاخره در مهرماه 1389 به آرزوی دیرینه‌اش رسید و به یاران شهیدش پیوست.

جالب اینکه به احترام مقام پدر و مادرش وصیت کرد که او را در زیر پای پدر و مادرش در قبرستان به خاک بسپارند تا هم به ما بیاموزد که به پدر و مادرهامان احترام بگذاریم و قدر آنها را بدانیم و هم تلافی خودش را سر دوستان شهیدش که 25 سال او را معطل گذاشته بودند، دربیاورد و درست لحظه‌ای که شهدا منتظر به خاک‌سپاری پیکر مطهر دوست قدیمی‌شان در کنار خود بودند، حسین جاخالی داد و حالا قبرش در کنار شهدا خالیست.

راوی: ناصر قاسمی همسنگرشهید
منبع : http://moosavi.loxblog.com/

 


لینک صفحه

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam