جستجوی بصیرت

اگر با آمدن خورشــید بیدار شویم ؛ ‌نمازمــان قضاست

 

خاطرات پس از مرگ از زبان هنرپیشگان (1)
 
 

خاطرات  پس از مرگ از زبان هنرپیشگان (1)

بازيگر زنی كه در فيلم های كلاسيك بازی می كرد و در سريال پزشك دهكده نقش دكتر كوئين را داشت ، در 36 سالگی دچار سرماخوردگی شديد شد و در اثر حساسيت ....
 

در پزشكی نوین، بسیار اتفاق می‌افتد كه بیماری، دچار مرگ موقت شده و پس از اندك زمانی دوباره به زندگی بازمی‌گردد.

این بیماران در تمام مدت مرگ موقت خود، یك سری از خاطره‌ها را تجربه می‌كنند كه به آنها ( NDE (‌near death experience یا تجربیات نزدیك مرگ می‌گویند .NDE ممکن است در بزرگسالان ویا کودکان اتفاق بیافتدویک نکته مهم این است که لازم نیست فرد از لحاظ فیزیکی مرده باشد(قطع تنفس یا قلب)تا NDE را تجربه کنند بلکه این تجربیات ممکن است تحت شرایط متفاوتی که زندگی با تهدید مواجه است رخ دهد.این شرایط ممکن است شامل یک تصادف غیر کشنده ترافیکی یا یک اتفاق یا تصادف در حین کوهنوردی ویا هنگام تولد یک فرزند باشد. 
در مورد این نوع از تجربیات، نكات مبهم بسیاری وجود دارد و تحقیقات بسیاری بر روی این خاطرات در حال انجام است اما یكی از نكات جالب در مورد این تجربیات این است كه صرفنظر از نوع فرهنگها، ادیان و نژادهای انسان، این خاطرات ماهیت و كیفیت مشابهی داشته و در بسیاری از افراد یكسان است .
آنچه که واضح ومبرهن است  NDE یک توهم یا عدم توانایی یا کارایی مغزی نیست بلکه یک تجربه واقعی است . زمانیکه از تجربه کنندگان سوال می گردد که آیا این تصاویری که دیده اید همانند خواب بوده متفق القول جواب منفی می دهند. تمام این تجربیات بطور وسیع و مستند در فرهنگ پزشکی ثبت شده است .لذا کسانیکه بهNED به دیده شک وتردید می نگرند هرگز قادر به یافتن یک توصیف بیولوژیکی یا فیزیولوژیکی در آینده نخواهند بود.در این صفحه ما تعدادی از این خاطرات را در افراد مشهور مرور می‌كنیم .

 جین سیمور ( jane seymour)

 

 

بازیگر زنی كه در فیلم‌های كلاسیك بازی می‌كرد و در سریال پزشك دهكده نقش دكتر كوئین را داشت، در 36 سالگی دچار سرماخوردگی شدید شد و در اثر حساسیت به تزریق آمپول  پنی سیلین دچار ایست قلبی گردید.

او اینگونه می‌گوید : من بدن خود را ترك كردم. من میتوانستم خودم را در تختخواب ببینم. عده‌ای دور و بر من جمع شده بودند. به یاد می‌آورم كه آنها سعی می‌كردند تا من را به زندگی بازگردانند .

من در بالای آنها بودم و از گوشه اتاق به پایین نگاه می‌كردم . آنها سوزنها را به بدن من می‌زدند و سعی می‌كردند تا من را پایین نگاه دارند .

به یاد می‌آورم كه تمام زندگی من از پیش چشمانم گذشت اما در آن لحظه به بردن جایزه و چیزهایی شبیه به این فكر نمی‌كردم .

 تنها چیزی كه نگران آن بودم این بود كه می‌خواستم به زندگی برگردم چون نمی‌خواستم كس دیگری از بچه‌هایم مراقبت كند .

من در چنین افكاری غوطه ور بودم " نه، من نمی‌خواهم بمیرم. من برای ترك كردن بچه‌هایم آماده نیستم "

سپس در آن هنگام به خدا گفتم " اگر تو آنجا هستی، خدایا، اگر تو واقعا وجود داری و اگر من زنده بمانم، هیچوقت دوباره نام تو را بیهوده نخواهم آورد ".

با اینكه برای حدود سی ثانیه مرده بودم، می‌توانم به یاد بیاورم كه از دكترم خواهش می‌كردم تا من را به زندگی برگرداند. من اراده كرده بودم كه نمیرم . سپس ناگهان جین خود را در بدن خودش یافت .

 الیزابت تایلور (Elizabeth Taylor )
 

 

بازیگر زن اهل انگلیس، از هنگامی‌كه روی تخت عمل جراحی مرده بود می‌گوید. او به یاد می‌آورد كه از داخل یك تونل به سمت یك نور روشن سفید رنگ می‌رفت. در برنامه‌ی لاری كینگ در شبكه CNN، ستاره افسانه‌ای هالیوود می‌گفت كه چگونه برای پنج دقیقه بر روی تخت اتاق عمل مرده بود .

خانم تایلور می‌گفت كه او از نظر بالینی مرده بود و  روح" میشل تاد "، یكی از شوهران قبلی‌اش كه در گذشته عاشق او بوده است را دیده است . او می‌خواست كه با تاد بماند ولی، تاد به او گفته است كه كاری بر عهده الیزابت است و زندگی منتظر او است، "سپس او من را به سوی زندگی كشاند ".

برای احیای خانم تایلور و بازگرداندن او به زندگی یازده نفر از پزشكان و پرستاران تلاش كردند. وقتی كه من نور را دیدم به من گفته شد كه مرده ام. واقعاً گفتن و شرح دادن آن برای من مشكل است، به خاطر اینكه آن صدا حالتی باستانی داشت .

این در حدود پنجاه ثانیه پایانی اتفاق افتاد و من پس از آن "تاد" را دیدم . ( تاد همسر سوم تایلور بود كه در یك حادثه هوایی در سال 1958 كشته شده بود ).

وقتی من به آنجا برگشتم حدود یازده نفر در آن اتاق بودند.  من برای حدود پنج دقیقه رفته بودم . آنها من را به زندگی فرستادند تا مرگ من را به عنوان یك اخطار بر روی دیوار بچسبانند !

من این جریان را به بقیه مردم گفتم و پس از آن به گروه دیگری از مردم و پس از آن فكر كردم " وای، آن صداها واقعا ترسناك بودند "، من فكر كردم بهتر است چیزی نگویم.

برای مدتی طولانی، من چیزی درباره آن نگفتم و هنوز هم برای من مشكل است كه درباره آن حرف بزنم . اما من آن را با بیماران مبتلا به ایدز درمیان گذاشتم چرا كه من از مرگ نمیترسم چون آنجا بودم.  در یك مصاحبه دیگر با مجله ایدز "لیز" NDE   خود را دوباره شرح داد : من داخل آن تونل رفتم، نور سفید و مایك ( تاد ) را دیدم . گفتم مایك، هر جا كه تو هستی من هم می‌خواهم آنجا باشم و مایك گفت نه عزیزم، تو باید برگردی، كارهای مهمی‌است كه تو باید انجام دهی .

 تو نباید تسلیم مرگ شوی .

 تحقیقات بر روی   NDE از این جهت بسیار مشكل است كه معمولاً در این موارد فرد دچار مرگ موقت شده و دستگاهی كه بتواند این خاطرات را ببیند یا اندازه گیری كند در حال حاضر وجود ندارد .

تا به حال تحقیقات فقط بر اساس خاطرات افرادی كه این تجربه را داشته‌اند انجام شده است و همچنان ادامه دارد .
تهیه و ترجمه : گروه سلامت سیم غ ـ دکتر حامد ترکمان
اختصاصی سیمرغ     www.seemorgh.com/health
 
 
 

 

خاطرات پس از مرگ از زبان هنرپیشگان (2)
تعداد بازدید: 8190

خاطرات پس از مرگ از زبان هنرپیشگان (2)

در گفتگو با USA Today او می‌گوید: در آن هنگام من یك نور سفید و درخشان بسیار زیبا را دیدم به خاطر می‌آورم كه...

شارون استون
  

در سپتامبر سال 2001 شارون استون دچار خونریزی مغزی شد و در بیمارستان بستری شد.

ستاره مشهور سینما از مرگ مغزی خود می‌گوید.

او می‌گوید: ناگهان سردرد شدیدی را در سمت چپ سرم احساس كردم، فكر كردم سرم دارد می تركد، درد آنقدر شدید بود كه من نمی توانستم از جای خود حركت كنم و بر روی مبل افتادم.

با همسرم كه در خارج از شهر بود تماس گرفتم و به او گفتم، فكر كنم من دچار سكته مغزی شده‌ام.

در زندگی حرفه‌ای فكر می‌كنم بسیار این جمله‌ها را گفته‌ام كه، من دچار سكته قلبی شده‌ام، من دچار سكته قلبی شده‌ام و...

او تجربه دیدن نور سفید را هنگام آسیب مغزی خود داشته است.

در گفتگو با USA Today  او می‌گوید:نور سفیدی به شكل گردباد بسیار بزرگ در بالای سر من بود و من به داخل آن گردباد كشیده شدم.سپس برخی از دوستانم را دیدم ‌اما بسیار سریع، همه چیز تمام شد، من برگشتم، داخل اتاق بودم و داخل بدن خودم.

استون  در اثر یك ضایعه عروقی در رگهای زیرین مغز دچار علایم مرگ مغزی شده بود.

پس از سردرد شدید در سانفرانسیسكو، او توسط همسرش "فیل برونشتاین" به سرعت به بیمارستان برده شد.

پزشكان گفتند كه شارون استون در اثر یك آنوریسم (نوعی ضایعه برآمده عروقی) در مغز خود دچار خونریزی مغزی شده است.
من یك سفر واقعی به جایی داشتم كه هم اینجا بود و هم نبود، یك تجربه عجیب كه بر روی من تاثیر گذاشت، تجربه‌ای كه مشابه آن در دنیا تكرار نخواهد شد.

در حال حاضر او از نظر جسمی، سلامت است ‌اما هنوز هم گاهی از سردرد، رنج می‌برد.

استون معتقد است كه تجربه نزدیك مرگ او، زندگی او را دگرگون كرده است.

جرج لوكاس، كارگردان فیلم معروف جنگ ستارگان


جرج در جوانی بسیار خیال‌باف و كم رو بوده است و نیز، بسیار به مسابقات رانندگی علاقه داشته است.

سه روز قبل از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان، در یك تصادف شدید رانندگی به شدت آسیب دید و سه روز بین مرگ و زندگی بود و برای حدود دو هفته در بیمارستان بستری بود.

در مورد آن روزها جرج می‌گوید: شما نمی‌توانید چنین تجربه‌ای در دنیا داشته باشید و تا چنین تجربه‌ای نداشته باشید، نمی‌توانید این را احساس كنید كه علتی برای بودن شما در اینجا وجود دارد.

من فهمیدم كه باید در زندگی سعی كنم تا علت بودن خود را در دنیا كشف كنم و این كار را به پایان برسانم.
تهیه و ترجمه: گروه سلامت سیمرغ - دکتر حامد ترکمان
اختصاصی سیمرغ www.seemorgh.com/health
 

 

 

 

تشخيص درست  :

يكي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقه‌ها، جايزه بهترين غله را به ‌دست مي‌آورد و به ‌عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته‌ عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي‌داد و آنان را از اين نظر تأمين مي‌كرد. بنابراين، همسايگان او مي‌بايست برنده‌ مسابقه‌ها مي‌شدند نه خود او! كنجكاويشان بيش‌تر شد و كوشش علاقه‌مندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند. كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه‌ ديگر مي‌برد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي‌دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه‌هاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصول‌هاي مرا خراب نكند!» همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقه‌هاي بهترين غله را برايش به ارمغان مي‌آورد.   “گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم” ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- ---------

مشتري خود را بشناسيد:

 يكي از نمايندگان فروش شركت كوكاكولا، مايوس و نا اميد از خاورميانه بازگشت. دوستي از وي پرسيد: «چرا در كشورهاي عربي موفق نشدي؟» وي جواب داد: «هنگامي كه من به آنجا رسيدم مطمئن بودم كه مي توانم موفق شوم و فروش خوبي داشته باشم. اما مشكلي كه داشتم اين بود كه من عربي نمي دانستم. لذا تصميم گرفتم كه پيام خود را از طريق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراين سه پوستر زير را طراحي كردم: پوستر اول مردي را نشان مي داد كه خسته و كوفته در بيابان بيهوش افتاده بود. پوستر دوم مردي كه در حال نوشيدن كوكا كولا بود را نشان مي داد. پوستر سوم مردي بسيار سرحال و شاداب را نشان مي داد. پوستر ها را در همه جا چسباندم.» دوستش از وي پرسيد: «آيا اين روش به كار آمد؟» وي جواب داد: «متاسفانه من نمي دانستم عربها از راست به چپ مي خوانند و لذا آنها ابتدا تصوير سوم، سپس دوم و بعد اول را ديدند.»     قبل از هر کار جدیدی باید مطالعات اولیه به صورت کامل با در نظر گرفتن همه جوانب انجاه بشه. ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- ---------

كارت استفاده رايگان   :

مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد.. او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست. مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد... اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و .... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود. بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟» مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.» “پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير. ------------ --------- --------- --------- --------- --------- ---------

ميكل آنژ  :

مي گويند در زمانهاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد. اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي رفت و ساعتها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي شد و هيچ نمي گفت. روزي شاهزاده اي از كنار كليسا عبور كرد و پسرك را ديد كه به اين تكه سنگ خيره شده است و هيچ نمي گويد. از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حياط كليسا مي آيد و به اين تكه سنگ خيره مي شود و هيچ نمي گويد. شاهزاده دلش براي پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جاي بيكار نشسستن و زل زدن به اين تخته سنگ، بهتر است براي خود كاري دست و پا كني و آينده خود را بسازي.» پسرك در مقابل چشمان حيرت زده شاهزاده، مصمم و جدي به سوي او برگشت و در چشمانش خيره شد و محكم و متين پاسخ داد: «من همين الان در حال كار كردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خيره شد. شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ يك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه اي كه هنوز هم جزو شاهكارهاي مجسمه سازي دنيا به شمار مي آيد. نام آن پسر «ميكل آنژ» بود!      قبل از شروع هر کار فیزیکی بهتر است که به اندازه لازم در موردش فکر کرد.. حتی اگر زمان زیادی بگیرد.  

 

 

 

y mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون م ... بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed. How could she do this to me?
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me.
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
My neighbors said that she is died.
همسایه ها گفتن که اون مرده
I did not shed a single tear.
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
But I may not be able to even get out of bed to see you.

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو...

 

 

بخشنده ترین سوپر استار

مایکل جکسون درمورد کودکان بیمار و ‏نیازمند و فقرا بسیار سخاوتمند بوده است . نام او به عنوان سوپراستاری که ‏بیشترین اعانات رابه امور خیرخواهانه تخصیص داده است در نسخه سال ‏‏2000 کتاب رکوردهای گینس ثبت شده است . او به 39 موسسه خیریه ‏کمکهای مادی نموده همچنین صاحب موسسات خیریه ای ‏همچون ‏‎ Heal The World و Heal The kids ‎‏ است . ‏‏وی در طول زندگی خود سیصد میلیون دلار وقف کارهای خیرخواهانه کرده است . ‏


Michael Jackson was listed in the 2000 edition of the Guiness Book Of World Records ‎for breaking the world record for the *Most Charities Supported* By a Pop ‎Star. It states that Michael Jackson has supported 39 charity organizations ‎either with monetary donations through sponsorships of their projects or ‎by participating in their silent auction.‎

 

 

 Biography of Bernadette Soubirous

Bernadette of Lourdes



As a young 14 year old girl, Bernadette Soubirous had 18 visions of the Blessed Lady in a grotto in the outskirts of Lourdes. Although doubted at the time, she was later canonised by the Catholic Church. Lourdes has become one of the most popular locations of religious pilgrimage.
Bernadette was born on January 7th 1844, into a loving and devoted family. At the time of her birth her family were relatively prosperous; however, due to a series of misfortunes her family were soon plunged into dire poverty. At one point, Bernadette's father, was arrested on suspicion of stealing firewood (a single wood plank); he was later released without charge, but, the event was, perhaps, indicative of their poverty. Because of the family's poverty, they were forced to live in a single room that used to be a prison cell. The cell was so dank that it was actually deemed to be too “insanitary” even for prisoners . However, despite their material privations the family were said to be loving and devoted to each other. The young children were brought up to accept their lot without complaint. Bernadette herself was generally very well liked and displayed great courtesy and kindliness to others. She suffered from ill health and because of the family’s poverty she missed the opportunity to get a proper schooling. When she was 14, she was still studying the basic catchecism with 7 year old children. Thus she was intellectually ignorant of concepts such as the Immaculate conception, which were soon to have a great impact on her life.


First Vision of the Virgin Mary

On February 11th 1858, Bernadette had her first vision of 'a beautiful lady'. During a mission to collect firewood, Bernadette stumbled across a grotto that at the time was filled with rubbish washed up from the river. As her friends went on to collect firewood, she was left in the grotto. In her own words she describes the vision she saw:
"I came back towards the grotto and started taking off my stockings. I had hardly taken off the first stocking when I heard a sound like a gust of wind. Then I turned my head towards the meadow. I saw the trees quite still: I went on taking off my stockings. I heard the same sound again. As I raised my head to look at the grotto, I saw a Lady dressed in white, wearing a white dress, a blue girdle and a yellow rose on each foot, the same color as the chain of her rosary; the beads of the rosary were white."

Source 1
Bernadette describes how initially she felt a bewilderment, but after a while she felt overcome with a great peace.





On returning home, she reluctantly told her companions. They in turn told her parents. As a result, her mother forbade her from returning. Usually, Bernadatte was very obedient to her parent's wishes, but in this instance, Bernadette felt inwardly compelled to return. After mass on Sunday she found her way back to the grotto where she once again experienced a vision of the “Lady in White.” (Aquero) On Thursday February 18th, she made her way again for a third time. This time she was accompanied by a few grown ups who advised her to take pen and paper. This was the first time that the lady spoke to her. The lady said it would not be necessary to write anything down, but if she could do her the favour of coming here for the next fortnight. It was also on the third visit that the lady said to Bernadette:
she could not promise to make me happy in this world, only in the next.

Over the fortnight the visions of Bernadette created remarkable interest and speculation within the village of Lourdes. Many 100s of people began to accompany her to the grotto. Several witnesses remarked how they felt a reverential atmosphere during Bernadette’s visions; they could see in her face a deep absorption - an other worldly consciousness.

"What struck me was the joy, the sadness reflected in Bernadette's face ... Respect, silence, recollection reigned everywhere. Oh it was good to be there - It was like being at the gates of paradise."
Fr. Desirat, Lourdes, March 1st, 1858


Criticism and Disbelief of Bernadette



However, although some believed they were witnessing a miraculous occurrence, others in the town were both critical and suspicious. Town elders and the police brought Bernadette several times in for questioning; she even had to undergo medical testing to prove she wasn’t fit for a mental asylum. Great pressure was placed on Bernadette to avoid going back to the grotto. However, under cross examination she retained a childlike innocence and also an implacable faith in the veracity of the experiences she had witnessed. Despite frequent and intense examination they were unable to find flaws in her tales. She didn’t seek to exaggerate or materially profit from her experiences. (see transcript from Bernadette's cross examination)


Bernadette and the Spring of Lourdes



- On the ninth apparition Bernadette was asked by the Lady to drink from the spring. Yet, Bernadette could not see any spring (there was none at the time), therefore she began digging with her bare hands in a muddy patch and drank a few drops of muddy water; the lady also asked her to eat some loose grasses. To the onlookers this appeared to be a disgusting act (Bernadette's face was covered in mud, until her relatives wiped it clean with a handkerchief) Many returned in dismay, proclaiming it was a fraud after all. However, in the following days water started to flow from the spring where Bernadette had been digging. From this water flowed a spring in which people started to have miraculous healing experiences, and this remains one of the great attractions of Lourdes to this day.
-After this, the interviews and questioning intensified. (see excerpts from the interview with Bernadette) The Lady also asked Bernadette to go to her parish priest to request the building of a chapel at the site of the Grotto. Initially her own parish priest greeted her with great scepticism and even hostility. She found it very difficult to speak with Father Dominique Peyramale. (Father Peyramale would later relent, and indeed, he became one of her most stalwart supporters, feeling Bernadette was a uniquely saintly character). But, he made a request that her lady reveal her name. On several questions the angelic lady only smiled when Bernadette had asked her name. But on March 25th the Lady stated to Bernadette "que soy era Immaculada Councepciou." “I am the Immaculate Conception” At the time, Bernadette did not realise the significance of these words. (The doctrine on the Immaculate conception of Mother Mary had only recently been approved by the Vatican). But, she repeated the words inwardly to avoid forgetting them before speaking the words to her astonished priest.
-Two more apparitions were to follow this announcement by the lady. In Bernadette's appartitions people noticed how Bernadette seemed to slip into ecstasy. One witness to these apparitions was Dr. Dozous:
-Bernadette seemed to be even more absorbed than usual in the Appearance upon which her gaze was riveted. I witnessed, as did also every one else there present, the fact which I am about to narrate.
She was on her knees saying with fervent devotion the prayers of her Rosary which she held in her left hand while in her right was a large blessed candle, alight. The child was just beginning to make the usual ascent on her knees when suddenly she stopped and, her right hand joining her left, the flame of the big candle passed between the fingers of the latter. Though fanned by a fairly strong breeze, the flame produced no effect upon the skin which it was touching. Astonished at this strange fact, I forbade anyone there to interfere, and taking my watch in my hand, I studied the phenomenon attentively for a quarter of an hour. At the end of this time Bernadette, still in her ecstasy, advanced to the upper part of the Grotto, separating her hands. The flame thus ceased to touch her left hand.
Bernadette finished her prayer and the splendour of the transfiguration left her face. She rose and was about to quit the Grotto when I asked her to show me her left hand. I examined it most carefully, but could not find the least trace of burning anywhere upon it. I then asked the person who was holding the candle to light it again and give it to me. I put it several times in succession under Bernadette's left hand but she drew it away quickly, saying 'You are burning me!'. I record this fact just as I have seen it without attempting to explain it. Many persons who were present at the time can confirm what I have said."

On Friday July 16th Bernadette made one final pilgrimage to the Lady. Under the instructions of the bishop and local authorities she wasn’t able to enter the grotto, but even from across the river, she felt that the lady was as close to her as in the cave. Silently they said goodbyes; during the apparitions of the Blessed Virgin, the Virgin Mary made several revelations to Bernadette. She asked Bernadette to do penance and pray for sinners. She also told her one secret she was not to reveal to anyone and this she never did.


Bernadette and the Virgin Mary.

Bernadette described Our Lady as being very young and very beautiful - In her own words:
"so lovely that, when you have seen her once, you would willingly die to see her again!"
Later, many would try to reproduce the Lady through art, statues and paintings. However, Bernadette was never satisfied with the outcome. She was particularly disappointed with the statue created for the grotto; Bernadette noted many differences. But, also, it was as if the beauty of her visions could never be captured through the images of the world.


Life after the Apparations




Bernadette never sought publicity or name and fame, in many ways she wished to live a quiet life; after the apparitions she become increasingly attracted towards living a religious cloistered life. The miracles of Lourdes had became a significant national event, attracting the attention of many people from all over the country. For a couple of years she had to patiently meet many well wishers, sceptics, disbelievers and the curious who wished to hear directly from the 'Visionary of Lourdes' herself. Many report how Bernadette was always very patient, kind and tolerant of the many uninvited visitors. Even sceptics were impressed with her evident sincerity, humility and simplicity; it is said that as she recounted her memories of seeing the Virgin Mary, her eyes would light up giving a powerful credence to her reminiscences.
Although, she patiently met visitors Bernadette was increasingly attracted to the idea of entering a Carmel Convent, but her weak health made the demanding routines of the Carmellite convent unsuitable. In the end she settled on entering the Convent at Nevers.


Sister Marie Bernard


For the next 13 years Bernadette (now called Sister Marie Bernard) lived the simple life of a nun, eschewing the fame and attention that would have accompanied any worldly life. During her time as a nun, she frequently suffered from ill health. On one occassion she wrly remarked her only function was to "suffer". However, her humility, obedience and cheerful attitude adhered her to her other sisters. In particular young novices often gained much inspiration from spending time with Marie Bernade (the monastic name of Bernadette) Throughout her life, many noted how Bernadetted made the sign of the cross with great devotion and sincerity. In prayer, her face often stood out, shining with an inner fevour. Although, Bernadette would refer to herself as the 'stupid one' and felt unworthy of the many graces she had received, to others her spirituality and saintliness were more than self evident.
Despite suffering tremendously she never complained, but continued to offer, in her own words, her "feeble prayers"
On arriving at the convent all the sister were invited into the chapel where Bernadette was asked to recount her visions for the benefit of the sisters. After this time, the Mother Superior requested that the matter should never be referred to again. Bernadette was quiet happy to accept this injunction, as she herself, wished to move on from merely repeating her stories. However, many senior clergy and other dignitaries came to the convent with the hope of speaking to the young visionary. On most occassions the Convent gave permission for the senior priests to have an interview with Bernadette. Bernadette, with failing health, found these repeated interviews quiet exhausting and on occasions tried to escape. However, although she felt drained from giving so many interviews, Bernadette would always answer the questions with good grace and humility. In these interviews she displayed remarkable patience and modesty, even though. she had to frequently repeat the same answers. She was also frequently asked to reveal the "secrets of the lady" - this, of course, she never did.


Death of Bernadette Soubirous




Prior to her death, Bernadette seemed to suffer from various ailments and afflictions. For several months she had been unable to take active part in the convent lifestyle. For long periods she was confined to her bed. When asked why she didn’t go to Lourdes for healing, she replied “It is not for me.”..
Sister Nathalie Portat was present during the final day of Bernadette's life. She remarked how in the afternoon the patient seemed to be tortured by an inexpressible interior agony and asked for those nearby to pray for her soul.
"At the words of the Angelic Salutation: "Holy Mary, Mother of God", the dying woman revived, and, in a voice full of conviction, a voice that in her final moments expressed her profound humility and her daughterly confidence in the Immaculate Virgin, she twice repeated: "Holy Mary, Mother of God, pray for me, a poor sinner." - Sister Nathalie Portat .

A few moments later Bernadette made a large sign of the cross, drank a few drops of water and left her mortal body.


Saint Bernadette Soubirous

Following the events of the apparitions a papal investigation was founded. After long deliberation and careful examination of the evidence it was declared that the visions of the Virgin Mary really did occur at the Grotto of Lourdes.
She received Beatification in 1925 and Canonization in 1933 under Pope Pius XI, not so much for the content of her visions, but rather for her simplicity and holiness of her life. She is the patron saint of sick persons and also of the family and poverty.

  • Biography By: Tejvan Pettinger copyright: 2007

References

St. Bernadette Soubirous: 1844-1879 (Paperback)
by Francois Trochu


Bernadette Speaks: A Life of St. Bernadette Soubirous in Her Own Words (Paperback)
by Rene Laurentin (Author), References
[1] Bernadette Speaks by Rene Laurentin
[2] A Holy Life, by Patricia A. McEarchern p; 201

  • Quotes by Bernadette Soubirous
  • Excerpts from the cross examination of Bernadette Soubirous
  • Biography of Bernadette Soubirous by Dan Paulos
  • Bernadette Soubirous at Catholic Pilgrim
  • Bernadette Soubirous Incorrupt relic

Films About Bernadette Soubirous

  • Bernadette Soubirous - starring Sydney Penny and Roland Lesaffre (probably closest to historical accuracy)
  • The Passion of Bernadette - sequel to previous film, focusing on her cloistered life
  • Bernadette of Lourdes (1962) starring Josée Steiner, Renaud Mary, Blanchette Brunoy, and Madeleine Sologne
  • Song of Bernadette at Amazon.com
  • Song of Bernadette at Amazon.co.uk
  • View: DVD review "Song of Bernadette" starring Jennifer Jones
  • Differences between film "Song of Bernadette" and Real life of Bernadette Soubirous

Images

  • Image bottom: Sister Marie Bernard - incorrupt body, after exhumation. Her body is still displayed in a glass coffin at the convent of Nevres.
  • Image second to bottom. Copyright (c) by St. Bernadette Institute - All rights reserved
  • Image by Bernadette and Spring of Lourdes, from the Grotto of Lourdes with the statue that Bernadette never cared for.
Sort Merge by: Amir Abbas Ansari
From: p30city.net

لینک صفحه

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam