جستجوی بصیرت

اگر با آمدن خورشــید بیدار شویم ؛ ‌نمازمــان قضاست
بررسی سخنان رئیس‌جمهور درباره پول آمریکایی‬؛ آیا دلارهای کاخ سفید واقعا‌ بدون پشتوانه‌اند؟

رجانیوز - مهدی مجاهد: چندی پیش محمود احمدی‌نژاد در سازمان ملل ادعاهای پیشین خود مبنی بر بدون پشتوانه بودن دلارهای آمریکایی را بدین صورت تکرار کرد: “خلق دارائیهای کاغذی، با اتکاءبه قدرت و تسلط بر مراکز جهانی اقتصاد، بزرگترین سوء استفاده تاریخ است و یکی از عوامل اصلی بحران اقتصادی است، گزارش شده است که تنها توسط یک دولت ۳۲ تریلیون دلار دارایی کاغذی خلق شده است و برنامه ریزی توسعه مبتنی بر اقتصاد سرمایه داری، با حرکت در دایره بسته، موجب رقابت غیرسازنده و مخرب شده و در عمل شکست خورده است.”

اما آیا واقعا دلارهای آمریکایی بدون پشتوانه است و احمدی نژاد بنا به چه استدلالی چنین ادعایی را مطرح می کند؟

از وقتی که قرار شد پول بی ارزش کاغذی جای طلا و نقره را در اقتصاد کشورها بگیرد، یک دغدغه مهم به نام پشتوانه پول به وجود آمد. بدین معنا که به عنوان مثال اگر آمریکا قرار است به جای سکه یک دلاری طلا، اسکناسی یک دلاری چاپ کند، باید ضمانت بدهد که به اندازه وزن این سکه در خزانه خود طلا نگه داری می کند چون در غیر این صورت کسی که پول چاپ می کند می تواند با کاغذ و جوهر بی ارزش میلیاردها دلار برای خود ثروت ایجاد کند.
استدلال احمدی نژاد و هم فکرانش در واقع ناظر به توافق صورت گرفته بین نمایندگان ۴۴ کشور جهان در جولای ۱۹۴۴ است که بر اساس توضیحات بالا شکل گرفت و به سیستم Bretton Woods Gold Exchange معروف شد. بر اساس این قرار داد کشورها توافق کردند که از دلار بدین شرط به عنوان ارز رایج بین المللی استفاده کنند که آمریکا تعهد دهد که بتواند هر ۳۵ دلار را با یک اونس طلا معاوضه نماید و در واقع به ازای هر ۳۵ دلار یک اونس طلا در خزانه خود به عنوان پشتوانه نگه داری کند.

در سال ۱۹۶۷ اولین آثار بحران در نظام پولی Bretton Woods Gold Exchange پدیدار گردید. با تکمیل بازسازی ژاپن و اروپای غربی، این کشورها به رقیبی برای آمریکا در اقتصاد جهانی تبدیل شدند. همزمان، ادامه جنگ ویتنام هزینه سنگینی را بر اقتصاد آمریکا تحمیل نمود. تحت تاثیر عوامل فوق اطمینان خاطر جامعه جهانی به دلار متزلزل گردید، به نحوی که تعدادی از کشورها از بانک مرکزی آمریکا خواستند تا بر اساس ضوابط نظام Bretton Woods Gold Exchange دلار آنها را به طلا تبدیل کند. این روند برای چند سال ادامه یافت و در سال ۱۹۷۱ با تقاضای بریتانیا برای تبدیل ۳ میلیارد دلار از ذخیره ارزی خود به طلا به مرحله بحرانی رسید. در اثر این بحران در آگوست ۱۹۷۱ دولت نیکسون رابطه ثابت دلار با طلا را به حالت تعلیق درآورد و دلار را شناور کرد. این اقدام عملا به نظام Bretton Woods Gold Exchange پایان داد.

در چنین شرایطی برخی اقتصاد دان ها استدلال کردند که در واقع پشتوانه پول هر کشور باید تولید آن کشور باشد نه طلا. استدلال طرف داران نظریه جدید آن بود که استفاده از ثبات تقریبی مقدار طلا برای جلوگیری از چاپ بی رویه پول کاغذی زمانی پاسخ گو بوده است که میزان تولید ثابت بوده است. اگر قرار باشد تولید رشد کند و حجم پول کاغذی به خاطر ثابت بودن میزان ذخایر طلا افزایش پیدا کند، قیمت ها به نسبت رشد تولید کاهش خواهند یافت و ارزش طلا نیز به نسبت افزایش خواهد یافت. طرف داران نظریه جدید پیشنهاد می کردند که طلا را نیز به عنوان یک کالا نگاه کنیم و در شرایط افزایش تولید با نظارت مستمر به تولید یک کشور، تولید را به جای طلا به عنوان پشتوانه پول در نظر بگیریم. با این فرض هنگامی که کشوری مقدار معینی تولید کالا دارد اگر بخواهد بدون رشد تولید،‌ نقدینگی خود را افزایش دهد،‌ ارزش پولش به تناسب افزایش نقدینگی کاهش خواهد یافت و در واقع باز قدرت خرید مردم به اندازه همان کالای معین باقی خواهند ماند. به عنوان مثال اگر آمریکا با ۱۶ تریلیون دلار تولید ناخالص داخلی بخواهد ۱ تریلیون دلار بدون پشتوانه یا به عبارتی بدون افزایش تولید ناخالص داخلی چاپ کند، با افزایش ۶ درصدی نقدینگی، تورم ۶ درصدی را تجربه می کند.

با توجه به این استدلال بسیاری از اقتصاد دان ها ادعای ایجاد بدون پشتوانه پول توسط آمریکا بر پایه یک مدل اقتصادی که ۴۰ سال پیش از بین رفته است را ادعایی غیر علمی می دانند. ایشان اعتقاد دارند که استدلال احمدی نژاد مبنی بر عدم وجود طلا در خزانه آمریکا به اندازه نقدینگی منتشر شده توسط این کشور ادعایی غیر علمی است و کشورها سال هاست که این روش را کنار گذاشته اند. ایشان استدلال می کنند که اگر آمریکا پول بدون پشتوانه تولید ناخالص داخلی اش چاپ کرده باشد، حتما این مساله خود را در تورم آمریکا نشان خواهد داد و باعث کاهش قدرت خرید دلار در بازارهای جهانی خواهد شد و اقتصاد دنیا تاثیری از این کار نخواهد پذیرفت. به اعتقاد ایشان نگاهی به تورم پایین دولت آمریکا نسبت به دیگر کشورهای دنیا نشان از آن دارد که آمریکا بهتر از بسیاری از اقتصادهای دنیا به عدم ایجاد نقدینگی بدون پشتوانه پایبند بوده است.

اما متاسفانه اقتصاد کمی پیچیده تر از این استدلال ساده است. بیایید فرض کنیم کشوری پول چاپ شده بدون پشتوانه اش را به کشوری تحویل دهد که از آن کشور واردات انجام داده است. در نگاه اول ممکن است به نظر برسد، چون نقدینگی ای در دست مردم اضافه نشده است، پس نباید انتظار تورم داشت. حتی چون کالایی که در دسترس مردم وجود دارد افزایش یافته است، کشور وارد کننده می تواند به اندازه پول چاپ شده بدون پشتوانه که تحویل کشور صادر کننده داده است، پول بدون پشتوانه چاپ کند و نقدینگی جامعه را نیز معادل ارزش کالایی که وارد کرده است افزایش دهد،‌ بدون آن که تورمی ایجاد شود.

اما در واقع این گونه نیست و یک نکته در این تحلیل نادیده گرفته شده است. بالاخره این پول به کشور وارد کننده برمی گردد و به ازای آن باید کالایی از آن کشور خارج شود.به عنوان مثال اگر هند از ایران معادل ۱ میلیارد روپیه نفت خرید کند و تصمیم بگیرد پول بدون پشتوانه چاپ کرده و به ایران تحویل دهد و ۱ میلیارد روپیه هم به بازار خود در ازای نفت اضافه شده به بازارش تزریق کند، بالاخره ایران این ۱ میلیارد روپیه را به هند تحویل می دهد و به عنوان مثال از هند گندم می خرد. در این صورت مقدار کالا در هند تغییری نمی کند و فقط معادل ۱ میلیارد روپیه گندم از هند خارج شده و ۱ میلیارد دلار نفت به هند وارد می شود. اما از طرفی دیگر هند ۲ میلیارد روپیه به نقدینگی خود افزوده است که با توجه به عدم تغییر مقدار کالا این افزایش نقدینگی باعث می شود تورمی متناسب با آن به وجود آید.

اما فرض کنیم به جای هند،‌ آمریکا این کار را انجام دهد. اگر آمریکا تصمیم بگیرد ۲ تریلیون دلار پول سالانه واردات نفت خود را چاپ کند و به کشورهای صادر کننده نفت تحویل دهد و از طرفی ۲ تریلیون دلار هم در بازارش به ازای افزوده شدن نفت تزریق کند، آیا باز هم این پول به طور کامل به آمریکا باز خواهد گشت و باعث خروج کالا از آمریکا خواهد شد؟ با کمی دقت می توان فهمید تا زمانی که دلار ارز رایج بین المللی است پاسخ این سوال منفی است. می توان به راحتی فرض کرد که به عنوان مثال عربستان سعودی با مقدار زیادی از دلاری که از آمریکا می گیرد، از هند، چین یا اتحادیه اروپا خرید می کند و از طرف دیگر این کشورها با دلاری که از عربستان تحویل می گیرند،‌ از این کشور نفت می خرند. به عبارت دیگر کاملا قابل تصور است که درصد قابل توجه ای از دلارهای چاپ شده بدون پشتوانه توسط آمریکا بین کشورهای دیگر به طور نامحدود به گردش در آمده و هیچ گاه به آمریکا برنگردند. از طرف دیگر بسیاری از کشورها ذخایر ارزی خود را به دلار نگه داری می کنند. تبدیل شدن دلار بدون پشتوانه به ذخایر ارزی کشورها نیز باعث می شود که درصد قابل توجه ای از این دلارها به آمریکا بر نگردند. این دلارها حتی اگر بدون پشتوانه چاپ شده باشند، تا زمانی که به آمریکا برنگردند و کسی نخواهد با آن ها از آمریکا واردات انجام دهد،‌ باعث تورم در آمریکا نخواهند شد.

اما این تنها یک فرض است و نمی توان بدین وسیله ادعا کرد که چون آمریکا می توانسته نقدینگی بدون پشتوانه ایجاد کند پس این کار را کرده است. اما متاسفانه دلایل محکمی وجود دارد که آمریکا این کار را در ابعاد گسترده انجام داده است. بررسی آمار تراز تجاری آمریکا نشان می دهد که آمریکا در بازه زمانی ۱۹۸۰ تاکنون ۸.۵ تریلیون دلار به قیمت جاری و با احتساب تورم ۱۱ تریلیون دلار به قیمت ثابت با احتساب سال ۲۰۱۲ به عنوان سال پایه یا به عبارتی به ارزش دلار فعلی، بیش از میزان صادراتش به دیگر کشورها از آن ها واردات انجام داده است. یعنی ۸.۵ تریلیون دلار در دست کشورهای دنیا به گردش در آمده یا پس انداز شده که هنوز به آمریکا بازنگشته است یا اگر دقیق تر بگوییم هنوز با آن کالا یا خدماتی از آمریکا صادر نشده است. حال سوال اساسی این جاست که آیا این ۸.۵ تریلیون دلار نقدینگی با پشتوانه تولید ناخالص داخلی آمریکا است یا بدون پشتوانه آن؟ نگاهی به تورم ۳۰ ساله آمریکا نشان می دهد که آمریکا از سال ۱۹۸۰ تاکنون ۱۶۲ درصد تورم داشته است. این موضوع بدین معنی است که افزایش نقدینگی داخلی خود آمریکا نیز در این مدت بدون پشتوانه بوده و رشد آن ۱۶۲ درصد بیشتر از رشد تولید ناخالص داخلی آمریکا بوده است چه برسد به این ۸.۵ تریلیون دلار نقدینگی که از اقتصاد آمریکا خارج شده است و تاثیری بر تورم در آمریکا نداشته است. به عبارت دیگر اگر این ۸.۵ تریلیون دلار با پشتوانه تولید ناخالص داخلی آمریکا بوده باشد، این کشور می بایست توانایی این را داشته باشد، که هر زمان دیگر کشورها اراده کنند، ۸.۵ تریلیون دلار کالا و خدمات به آن ها تحویل دهد و ۸.۵ تریلیون دلار نقدینگی را در آمریکا تزریق کند بدون این که تورمی در آمریکا ایجاد شود. در صورتی که واضح است آمریکا با تولید ناخالص داخلی ۱۶ تریلیون دلاری هرگز نمی تواند این کار را انجام دهد. حتی اگر دقیق تر نگاه کنیم همانطور که گفته شد هر چند رقم این نقدینگی ۸.۵ تریلیون دلار است،‌ اما در واقع این نقدینگی بنا به قیمت فعلی دلار ۱۱ تریلیون دلار ارزش داشته که بنا به تورم ۳۰ ساله آمریکا اکنون ارزشش به ۸.۵ تریلیون دلار کاهش یافته است. در یک محاسبه ساده شده می توان فرض کرد که کم شدن ۸.۵ تریلیون دلار کالا از بازار آمریکا و افزوده شدن ۸.۵ تریلیون دلار نقدینگی به ۱۰ تریلیون دلار نقدینگی فعلی، به معنای چهار برابر شدن قیمت ها در آمریکا یا تورمی ۳۰۰ درصدی است! بنابراین این ۸.۵ تریلیون دلار نقدینگی که در واقع ۱۱ تریلیون دلار بوده است را آمریکا قطعا بدون پشتوانه ایجاد کرده است.

کسری تجاری آمریکا در سال های متمادی، سطح زیر این نمودار نشان دهنده مجموع اختلاف صادرات و واردات آمریکا طی این دوره است. منظور از سطح زیر نمودار، سطح بالای خط قرمز و فاصله آن تا صفر است.

شواهد دیگری نیز دال بر بدون پشتوانه بودن نقدینگی ایجاد و تحویل داده شده به دیگر کشورها توسط آمریکا وجود دارد. تحلیل آمار بدهی ۱۶ تریلیون دلاری دولت فدرال به خزانه داری آمریکا که معادل تولید ناخالص داخلی سالانه این کشور است، مجموع کسری ۹ تریلیون دلاری حساب جاری آمریکا به قیمت جاری یا در واقع ۱۱ تریلیون دلاری به قیمت ثابت بر اساس سال پایه ۲۰۱۲ از سال ۱۹۸۰ تا کنون نشان می دهند که آمریکا به هیچ وجه به اندازه دلاری که در دست کشورهای دنیا به عنوان ارز مبادلاتی یا ذخیره ارزی دارد، کالا و خدمات برای صادرات به آن کشورها تولید نکرده است.


مجموع تراز حساب جاری از ۱۹۸۰ تا ۲۰۰۸ به میلیارد دلار

بدهی دولت آمریکا

برای این که راحت تر بتوانید معنای ایجاد نقدینگی بودن پشتوانه توسط آمریکا و سوء استفاده از مرجع بودن دلار برای این کار را درک کنید می توانید فرض کنید که اگر این ۱۱ تریلیون دلار را بین جمعیت دنیا تقسیم کنیم، هر نفر در دنیا معادل ۱۴۰۰ دلار کالا از دست رنجش را به آمریکا فروخته و به ازای آن دلاری از آمریکا گرفته و در دست دارد که این کشور به ازای آن کالایی ندارد که به او تحویل دهد،‌ بلکه کالای سهم او را در این سی سال به مردم کشورش داده و آن ها از آن استفاده کرده‌اند!

اکنون می توان راحت تر به این موضوع پی برد که رایج بودن دلار به عنوان ارز بین المللی چرا بدین حد برای آمریکا اهمیت دارد؟ چرا هنگامی که صدام تصمیم می گیرد نفت خود را به یورو بفروشد آمریکا بدین کشور حمله و نظام حاکم بر آن را ساقط می کند و چرا آلمان و فرانسه با این حمله مخالفت می کنند؟ چرا هنگامی که قذافی تصمیم می گیرد نفت خود را با طلا معاوضه کند، غرب در این کشور دخالت نظامی می کند؟ چرا برای آمریکا تسلط سیاسی بر کشورهای صادر کننده نفت بدین حد اهمیت دارد؟ چرا آمریکا با کمک عربستان سبد ارزی اوپک را برداشته و کاری کردند که نفت اوپک تنها با دلار خرید و فروش شوند؟ و در نهایت تحلیل هایی که در مورد پترودلار و اهمیت این موضوع برای آمریکا مطرح می شوند چقدر واقعی اند؟ در واقع حجم اصلی واردات آمریکا نفت است و کشورهای نفت خیز مبدا ورود دلارهای بدون پشتوانه آمریکایی به بازارهای جهانی هستند. به همین خاطر آمریکا سعی می کند تا با تسلط سیاسی اقتصادی بر این کشورها مانع عدم اعتماد به دلار به عنوان ارز رایج بین المللی شود.

آیا اقتصاد آمریکا با این وضعیت بحران زده است؟ واضح است که وقتی اقتصاد یونان با کسری حساب جاری ۲۴۹ میلیارد دلاری، معادل ۷۹ درصد تولید ناخالص داخلی کشورش و اسپانیا با کسری حساب جاری ۷۷۳ میلیارد دلاری، معادل ۵۴ درصد تولید ناخالص داخلی کشورش بحران زده به حساب آیند، اقتصاد آمریکا با کسری حساب جاری ۹ تریلیون دلاری،‌ معادل ۵۶ درصد تولید ناخالص داخلی اش کشوری بحران زده است. البته بحران در اقتصاد آمریکا با اقتصاد کشورهایی مانند یونان و اسپانیا تفاوت هایی دارد. اندازه بدهی های آمریکا به دیگر کشورها در اقتصاد آمریکا هر چند وقتی در مقیاس تولید ناخالص داخلی این کشور بررسی شود، با بدهی اسپانیا هم تراز می شود، اما هنگامی که به مقدار آن توجه کنیم بسیار بزرگ تر از بدهی این کشورهاست. این موضوع باعث می شود که اگر امیدی وجود داشته باشد که به عنوان مثال کشورهای اتحادیه اروپا بتوانند با وام دادن به یونان و اسپانیا، آن ها را در عبور از بحران یاری کنند، هیچ اقتصادی در دنیا نمی تواند به آمریکا کمکی در رفع بدهی ۸.۵ تریلیون دلاری اش به دنیا بکند.

اما چیزی که باعث می شود اقتصاد آمریکا چندان بحران زده به نظر نرسد آن است که بدهی آمریکا بر خلاف این کشورها چندان آشکار نیست. بسیاری هنوز گمان می کنند که بدهی ۱۶ تریلیون دلاری آمریکا، بدهی دولت فدرال به خزانه است و بحثی داخلی اس و ربطی به دیگر کشورها ندارد. بسیاری از اقتصاد دان ها هنوز اعتقادی بر ایجاد نقدینگی بدون پشتوانه توسط دولت آمریکا ندارند و اعتقاد دارند دلارهای آمریکایی با پشتوانه تولید ناخالص داخلی این کشور ایجاد شده اند و عدم کاهش قابل توجه قدرت خرید دلار را دلیلی بر این امر می شمارند. ایشان کاهش ۴ برابری قدرت خرید طلا توسط دلار در ۱۰ سال گذشته را چندان با اهمیت نمی دانند و گمان می کنند این امر ناشی از اعتماد بیشتر اقتصادهای دنیا به طلا نسبت به دیگر ارزهاست و ربطی به قدرت خرید دلار ندارد. آمریکا توانسته با استفاده از رایج بودن دلار به عنوان ارز مبادلاتی بین المللی و این که کشورها ذخایر ارزی خود را به دلار نگه داری می کنند، بدهی خود را پنهان نگاه دارد. به عنوان مثال خزانه داری آمریکا که نقش رهبری در سیاست های پولی، نظارت مالی و نظام پرداخت آمریکا را بر عهده دارد در سایت رسمی اش در تحلیلی که نشان دهنده تصمیم این کشور بر مخفی نگه داشتن ابعاد بحران اقتصادی این کشور و برنامه های آن ها برای این منظور است آورده است:

- در دهه های متمادی خزانه داری آمریکا آمار مربوط به نقدینگی را منتشر و سال ها برای کنترل رشد نقدینگی اهدافی را مشخص می کرد.

- در دو دهه اخیر مجموعه ای از پیشرفت ها باعث شده که ارتباط بین رشد نقدینگی و بازده اقتصادی آمریکا از بین برود.

- در جولای ۲۰۰۰ خزانه داری آمریکا اعلام کرد که از این پس دیگر اهدافی را برای کنترل رشد نقدینگی مشخص نخواهد کرد.

- در مارس ۲۰۰۶ شورای حکام انتشار آمار نقدینگی M3 را متوقف کرد.

خزانه داری آمریکا و بخش های دولتی و خصوصی به خاطر عقیده ای که در گذشته مبنی بر ارتباط رشد نقدینگی با فعالیت واقعی اقتصاد و سطح قیمت ها داشته، رشد نقدینگی را در بازه ای طولانی تحت نظر قرار داده بودند. در این زمان خزانه داری آمریکا سعی کرد اهداف کلان اقتصادی خود در رابطه با جلوگیری از افزایش تورم،‌ رشد اقتصادی مناسب و کاهش نرخ بیکاری با کنترل رشد نقدینگی تحقق بخشد. اما در دهه های اخیر ارتباط بین رشد نقدینگی و بازدهی اقتصادی آمریکا بسیار ضعیف تر شده و تاکید بر کنترل نقدینگی به عنوان سیاستی مالی کاهش یافته است.”

البته بحرانی بودن شرایط اقتصادی آمریکا و بدون پشتوانه بودن دلارهای آمریکایی چندان هم پنهان باقی نمانده است. از سال ۲۰۰۰ به بعد به تدریج برخی کشورهای دنیا شروع به تبدیل بی سر و صدای ذخایر دلار خود به طلا هستند و همین امر سبب شده است که قیمت طلا در بازه ای ده ساله چهار برابر شود. این امر نشان می دهد که برخی از کشورها متوجه شده اند که دلاری که از آمریکا در دست دارند پشتوانه ای ندارد و تصمیم گرفته اند ذخایر خود را به طلا تبدیل کنند.

با این اوصاف اقتصاد آمریکا مانند یک تاجر بسیار بزرگ برشکسته است که دو برابر کل دارایی اش به مردم بدهی دارد. با این وجود مردم به آن اعتماد زیادی دارند و با این که برخی نشانه ها مبنی بر برشکسته شدنش پدیدار شده است، مردم نمی توانند باور کنند که واقعا این تاجر برشکسته است. در چنین شرایطی برد با کسی است که هر چه زودتر و قبل از متوجه شدن طلب کاران دیگر بتواند بدهی خود را وصول کند. این دقیقا همان چیزی است که باعث افزایش غیر قابل باور قیمت طلا از سال ۲۰۰۰ تا کنون شده است.

قیمت اونس طلا به دلار از سال ۱۹۶۰ تاکنون

اما آیا واقعا راه حل درست این معضل تبدیل ذخایر ارزی کشورها از دلار به طلا است؟ متاسفانه به نظر می رسد تبدیل ذخیره دلار کشورها به طلا راه حلی آمریکایی باشد. فرض کنید کشوری هم اکنون تصمیم بگیرد این کار را انجام دهد. اگر این کشور در سال ۲۰۰۰ می توانست ذخیره دلار خود را به عنوان مثال به ۴ تن طلا تبدیل کند،‌ هم اکنون تنها می تواند این ذخیره را به ۱ تن تبدیل کند! اگر کشورهای دنیا تصمیم بگیرند بدین وسیله از ذخایر بدون پشتوانه دلار خود رهایی یابند قطعا روال افزایش قیمت طلا با شدتی بسیار بیشتر ادامه پیدا خواهد کرد و کشورهای دنیا مجبور خواهند شد دلارهای خود را با مقدار بسیار کمتری طلا نسبت به چیزی که در پیش می توانستند دریافت کنند، معاوضه کنند.

ممکن است برخی گمان کنند که معاوضه دلار با طلای کمتر به معنای ضرر نیست و تنها به معنای محروم شدن از یک سود باد آورده هنگفت است که اگر زودتر این تعویض را انجام می دادند از آن بهره مند می شدند و هم اکنون هم هر چه زودتر این کار را انجام دهند، در آینده سود بیشتری خواهند برد. به عنوان مثال اگر فرض کنیم قیمت طلا در چند سال آینده و در اوج تبدیل ذخایر دلار به طلا ده برابر میزان فعلی شود، باز هم اگر کسی هم اکنون معاوضه را انجام دهد چند سال آینده سرمایه اش ده برابر می شود. اما این تحلیل بسیار ساده انگارانه است. در مقابل این تحلیل می توان نیمه خالی لیوان را دید و این گونه به ماجرا نگریست که اگر کشوری هم اکنون دارایی هایش را به طلا تبدیل کند، مجبور است دلارهایش را به یک چهارم قیمت به آمریکا بفروشد. البته این تحلیل نیز چندان اقتصادی نیست و باید به موضوع اقتصادی تر نگاه کرد.

اگر قرار باشد قیمت طلا در قیمت بالاتری از قیمت فعلی ثبات بلند مدت پیدا کند، نظر اول صحیح خواهد بود و اگر قرار باشد قیمت طلا در بلند مدت به سطح سال ۲۰۰۰ بازگردد، نظر دوم درست است. اما نگاهی به تاریخچه قیمت طلا نشان می دهد در سال ۱۹۸۰ به علت هجوم بانک های جهانی برای خرید طلا به منظور ذخیره به عنوان پشتوانه پول قیمت طلا به شدت بالا رفت و به قیمت ۲۴۰۰ دلار در هر اونس رسید. اما با تصمیم کشورهای دنیا مبنی بر قرار دادن تولید به عنوان پشتوانه پول به جای طلا، تقاضا به شدت کاهش و عرضه به شدت افزایش یافت و قیمت به همان سطح پیشین که مربوط به تقاضای صنعتی و جواهرآلات است یعنی ۳۰۰ دلار در هر اونس برگشت. هم اکنون اگر کشورها تصمیم بگیرند که برای مقابله با بحران پیش آمده ذخایر ارزی خود را به طلا تبدیل کنند، با توجه به حجم عظیم تجارت جهانی و ذخایر ارزی کشورها احتمال این که قیمت طلا رقم های بسیار بیشتری را نسبت به سال ۱۹۸۰ تجربه کند هم وجود دارد. اما این قیمت ها نیز مانند قیمت های سال ۱۹۸۰ واقعی نخواهند بود. چون تنها راه حل مساله ذخیره ارزی کشورها و ارز مبادلاتی آن ها استفاده از طلا نیست و کشورها می توانند به جای استفاده از یک ارز رایج بین المللی سبدی از ارزهای کشورهایی که آن ها مبادله تجاری دارند را نگه داری کنند و بدین صورت به هیچ کشوری اجازه ایجاد نقدینگی بدون پشتوانه را ندهند. این راه حل می تواند همانطور که راه حل استفاده از پشتوانه تولید به جای طلا در بازه ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۳ قیمت طلا را با سقوط ۷۰ درصد مواجه کرد، تقاضا برای طلا در بلند مدت را کاهش داده و باعث شود قیمت طلا در برابر دیگر اجناس به همان سطح سال ۲۰۰۰ بازگردد. در واقع حتی اگر نپذیریم که در دراز مدت قیمت طلا به قیمت سال ۲۰۰۰ یا ۱۹۷۰ کاهش خواهد یافت، بسیار بعید است که قیمت طلا در سطح فعلی باقی بماند. پس می توان نتیجه گرفت در بلند مدت این نظر که خرید طلا به چهار برابر قیمت سال ۲۰۰۰ در واقع فروش طلب به یک چهارم ارزش واقعی است به واقعیت نزدیک تر است.

پس راه حل چیست؟ راه حل های بسیاری برای رهایی از دلارهای بدون پشتوانه آمریکایی وجود دارد که قطعا بهتر از خرید طلا با قیمت فعلی خواهند بود.

در مرحله اول در چنین شرایطی کشورها باید سعی کنند که به جای تبدیل ذخایر ارزی به طلا ذخایر خود را در اقتصاد خودشان سرمایه گذاری کنند. بدین وسیله کشورها می توانند با افزایش میزان واردات هدفمند در اقتصاد خود، از ذخیره های ارزی در جهت افزایش تولید در کشور بهره برداری کنند. در این صورت حجم ذخایر ارزی به حداقل کاهش پیدا خواهد کرد و می توان همین حداقل را نیز با ارز کشورهایی که چشم انداز اقتصادی مناسب تری در این شرایط دارند نگهداری کرد.

در مرحله دوم کشورها می توانند به جای خرید طلا، واردات خود را کاملا با دلار انجام دهند و هیچ صادراتی با دلار انجام ندهند. اگر کشوری هم اکنون تصمیم به چنین کاری بگیرد، می تواند تقریبا با همان قدرت خرید سال ۲۰۰۰ دلارهایش را به کالا و خدمات تبدیل کند. ثابت ماندن قدرت خرید دلار علی رغم افزایش ۴ برابری قیمت طلا به این دلیل است که تاکنون کسی تصمیم نگرفته است که به جای تبدیل ذخایر دلار به طلا، با خرید کالا از دلارهای بدون پشتوانه اش رهایی یابد. البته این راه حل تا زمانی پاسخگو است که به صورت گسترده توسط کشورهای دنیا انجام نشود. در صورت گسترش این راه حل دیگر کشوری حاضر به دریافت دلار به جای کالای صادراتی اش نخواهد شد.

در مرحله سوم می توان در حد امکان واردات را از آمریکا انجام داد و حتی بخشی از تولید کشور را به دیگر کشورها صادر و به جای آن همان کالا را از آمریکا وارد نمود. هر چند استفاده از این روش دشواری هایی دارد اما به نظر می رسد بسیار بهتر از تبدیل سرمایه به یک چهارم ارزش واقعی اش باشد. البته استفاده از این راه حل باعث می شود که تورم ناشی از ایجاد دلارهای بدون پشتوانه در اقتصاد آمریکا پدیدار شود و پس از مدتی قدرت خرید دلار کاهش یابد، چون اقتصاد ۱۶ تریلیون دلاری آمریکا توان پرداخت ۸.۵ تریلیون دلار کالا به دنیا را ندارد. اما از طرف دیگر حتی اگر فرض کنیم در صورت به وجود آمدن چنین شرایط سختی قیمت طلا تنها ۲ برابر میزان فعلی و یا به عبارتی ۸ برابر ارزش واقعی اش شود،‌ بسیار بعید به نظر می رسد که قدرت خرید دلار به اندازه افزایش قیمت طلا کاهش پیدا کند. پس در هر صورت تحمل سختی های واردات کالا و خدمات از آمریکا،‌ نسبت به تبدیل ذخایر دلار به طلا ضرر کمتری دارد.

این مساله نشان می دهد که تبدیل ذخایر ارزی به طلا یک راه حلی آمریکایی است. خزانه داری آمریکا با توجه به دارا بودن بزرگترین اندوخته جهانی طلا که به عنوان جواهرآلات مصرف نمی شوند یعنی بیش از ۸۰۰۰ تن طلا، می تواند در قیمت های بسیار بالاتر از قیمت های فعلی ذخایر طلای خود را آزاد کرده و پاسخگوی حجم عظیمی از بدهی هایش باشد،‌ بدون این که اقتصادش آسیب چندانی دیده یا تورم زیادی را متحمل شود. اما پس از مدتی با جایگزینی روش استفاده از سبد ارزی به جای روش ذخیره طلا مانند سال ۱۹۸۰، قیمت طلا واقعی شده و به شدت افت خواهد کرد. آمریکا در این مورد مانند تاجر برشکسته ای رفتار کرده است که فردی را مامور کرده است که چک هایی را که در دست مردم دارد را با قیمت پایین تر از آن ها بخرد تا در نهایت بتواند با میزان دارایی ها که دارد از پس طلبکاران برآید.

اما مضرات جایگزینی طلا با دلار در کشورهای در حال توسعه به همین جا محدود نمی شود. استفاده از این روش می تواند اقتصاد کشورهای در حال توسعه را همراه با آمریکا به نابودی بکشاند. تولید در کشورهای توسعه یافته به رشد نیازی ندارد. تولید در همین سطح فعلی بیشتر از تقاضا است و برای ماندگاری نیاز به صادرات دارد. عدم نیاز تولید به رشد در این کشورها باعث عدم نیاز تولید به سرمایه می شود. اما در کشورهای در حال توسعه، تولید نیاز شدید به رشد و رشد تولید نیاز زیادی به سرمایه دارد. افزایش قیمت طلا می تواند باعث شود که سرمایه گذاران،‌ سرمایه های خود را از تولید بیرون کشیده و در بازار طلا سرمایه گذاری کنند.

این موضوع باعث ایجاد رکود شدیدی خواهد شد که می تواند اقتصادهای در حال توسعه را با خطری جدی روبرو سازد و ممکن است ضرر این رکود به مراتب بیشتر از کل اندازه ذخایر دلاری باشد که قرار است کشورها از آن رهایی یابند. در نتیجه کشورهای در حال توسعه باید در این شرایط احتیاط کرده و روشی در پیش بگیرند که اقتصاد آن ها را با چالش خروج سرمایه ها مواجه نسازد.


لینک صفحه

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam