جستجوی بصیرت

اگر با آمدن خورشــید بیدار شویم ؛ ‌نمازمــان قضاست

تحلیل Assassin’s Creed - قسمت اول

مقدمه :  چند سالی است که کشورهای آسیایی (به خصوص خاورمیانه) به کانون توجه کشورهای غربی بدل شده اند و تاریخ آن ها به شدت مورد توجه محافل ادبی و هنری غرب قرار گرفته است. بازسازی بخشی از تاریخ این کشورها و یا روایت افسانه های مربوط به فرهنگ بومی آن ها، از جمله تحرکات مهمی محسوب می شوند که طی چند سال اخیر در این راستا شکل گرفته اند. فیلم های سینمایی نظیر "Kingdom of Heaven"، "One Night With The King" و به تازگی "Prince of Persia" و بازی های رایانه ای "Assassin’s Creed 1&2" و سه گانه"Prince of Persia" ، نگاه خاص غرب به تاریخ و فرهنگ مشرق زمین را به تصویر کشیده اند. در حالی که به نظر می رسد اینگونه فیلم ها و بازی ها سعی در روایتی حقیقی از تاریخ کشورهای خاورمیانه دارند، اما با کمی دقت متوجه خواهید شد که درواقع چنین نیست و روایت آن ها از تاریخ، فقط به نمایش کلی بخش های خاصی از آن و یا بعضا مدل سازی برخی از مکان های تاریخی خلاصه شده است. در اکثر اینگونه فیلم ها و بازی ها شاهد روایاتی پراکنده و آشفته و گه گاه تحریف شده از تاریخ هستیم که به نظر می رسد بیشتر جنبه سرگرم کننده داشته باشند تا ارائه کننده سندی تاریخی و قابل دفاع باشند. جالب است که در اکثر اینگونه روایت ها که قرار است بازگو کننده تاریخ باشند، نه تنها به جغرافیای کشور مورد نظر توجه خاصی نمی شود، بلکه نوع تکلم، پوشش، مذهب و فرهنگ آن ها نیز در نظر گرفته نشده و به شکلی نادرست و تحریف شده به تصویر کشیده می شوند. در چنین شرایطی این سوال مطرح می شود که چرا یک روایت تاریخی به چنین سرنوشتی دچار می شود؟ این موضوع از دو جنبه کلی قابل بررسی است: 1- تحریف تاریخ و ارایه تعریف و دیدگاهی جدید از آن به مخاطب. 2- عدم شناخت کشورهای خاورمیانه (جغرافیایی، فرهنگی و...) مورد اول درمورد فیلم های سینمایی ساخت هالیوود، آشکارا و واضح قابل پیگیری و بررسی است. اما درمورد بازی های رایانه ای مورد دوم صادق تر است. زیرا اکثر کمپانی های سازنده بازی های رایانه ای به دلیل عدم شناخت و آگاهی از کشورهای خاورمیانه، اغلب در ساخته های خود دچار انحرافات و اشتباهات جدی می شوند. ظاهرا تنها جذابیت سوژه های مربوط به تاریخ خاورمیانه و بکر بودن این سوژه ها برای ساخت بازی، شرکت های سازنده بازی های رایانه ای را جذب این کشورها کرده است. شرکت یوبی سافت (Ubisoft) یکی از شرکت های مهم بازی سازی است که در اکثر ساخته های خود سعی کرده به نوعی نیم نگاهی به کشورهای خاورمیانه داشته باشد (تاریخی و سیاسی) و با روایت داستان هایی متنوع، مخاطبان خود را با فرهنگ و تاریخ این کشورها آشنا کند. البته باید این شرکت را یکی از پیشروهای صنعت تحریف تاریخ خاورمیانه دانست و به آن جایزه ویژه ای اهدا نمود! ساخت بازی شاهزاده ایرانی (به ویژه نسخه The Forgotten Sands) اوج شاهکار این شرکت در تحریف تاریخ و فرهنگ و... یک کشور محسوب می شود. یکی از نکات جالب این بازی وضعیت تکلم شاهزاده ایرانی است؛ با توجه به اینکه داستان بازی ماجرای درگیری شاهزاده با دشمنانش را روایت می کند، اما شاهزاده به زبان انگلیسی صحبت می کند و درعوض دشمنان او همگی به زبان فارسی! تکلم می کنند. آن هم با لهجه غلیظ افغانی!! البته نظیر چنین اشتباهات فاحشی در این بازی به وفور دیده می شود که بحث درمورد آن ها را به مقاله ای دیگر موکول می کنم. در ادامه بحث، بهتر است کمی بیشتر با این شرکت بازی سازی آشنا شویم. یوبی سافت تقدیم می کند شرکت یوبی سافت یکی از شرکت های مهم ساخت و انتشار بازی های رایانه ای است که بخش مرکزی آن در فرانسه قرار دارد. این شرکت در سال ۱۹۸۶ توسط پنج برادر از خانواده گیلموت در فرانسه تاسیس شد و طولی نکشید که ایو گیلموت (بزرگترین برادر) قرارداد هایی با شرکت های بزرگی چون الکترونیک آرتز و سیرا امضا کرد تا بازی های خود را در فرانسه پخش کند. در اواخر دهه ۸۰ یوبی سافت پیشرویی خود را در بازارهای جهانی از جمله ایالات متحده، بریتانیا و آلمان آغاز کرد. این شرکت درحال حاضر شعبه های بسیاری در بیش از ۲۰ کشور مختلف جهان دارا است که برخی از آن ها عبارتند از: استودیوی کانادا، مونترئال، رومانی، اسپانیا، چین، سنگاپور، ایالات متحده آمریکا، آلمان، بلغارستان، مراکش، استرالیا، ایتالیا، هند، برزیل و... این شرکت از سال ۲۰۰۴ به بعد به عنوان سومین شرکت مستقل بازی های رایانه ای اروپا و هفتمین شرکت مستقل در آمریکا شناخته می شود. پس از آشنایی مختصر با شرکت بازی سازی یوبی سافت، در ادامه به تحلیل یکی از مهمترین تولیدات این شرکت با عنوان Assassin’s Creed پرداخته و آن را از ابعاد مختلف مورد تحلیل و بررسی قرار خواهم داد: افسانه قاتلان داستان بازی Assassin’s Creed بر اساس یک نظریه علمی پایه ریزی شده است و در این خلال، ماجرایی تاریخی را نیز دنبال می کند. طبق یک نظریه علمی (البته این نظریه هنوز اثبات نشده است)، هر انسان یا حیوان، خاطرات و حافظه گذشتگان خود را درون دی ان ای (DNA) خود حمل می کند. بدین ترتیب دانشمندان می توانند با دسترسی به این بخش خاص از دی ان ای و شکاندن قفل ژنتیکی آن، به خاطرات گذشتگان یک فرد دسترسی پیدا کنند. این نظریه حتی وجود غریضه در حیوانات را هم اثبات می کند. بدین صورت بیان می دارد که غریضه، حافظه Solid و Static یک موجود زنده است که از پیشینیانش به او ارث رسیده و در دی ان ای همه آن ها موجود است. در سال 2012 گروهی از دانشمندان متخصص علم ژنتیک در شرکتی به نام آبسترگو (Abstergo) موفق به ساخت دستگاه بسیار پیچیده ای به نام آنیموس (Animus) می شوند که می تواند با نفوذ به بخش حفظ خاطرات در دی ان ای انسان ها، قفل ژنتیکی آن را شکسته و به خاطرات اجدادی آن ها دست پیدا کند. البته بعدها معلوم می شود که این شرکت در لوای آزمایشات علمی خود، اهداف سیاسی خاصی را دنبال می کند و قصد دارد با دستیابی به خاطرات گذشتگان افرادی که اجداد آن ها در زمان جنگ های صلیبی می زیسته اند، اشیائی باستانی را به دست آورند. این اشیاء از این حیث مورد توجه روسای این شرکت قرار دارند که آن ها را ابزاری برای کنترل سرنوشت دنیا می دانند. طبق ادعای آن ها این اشیاء در زمان جنگ های صلیبی توسط برخی از فرماندهان ارتش مسلمانان و صلیبیان در مکان های نامعلومی مخفی شده اند و خبری از مکان احتمالی آن ها نیز در دست نیست. بدین منظور آن ها سعی می کنند با گزینش افرادی خاص که احتمالا اجداد آن ها از جنگجویان صلیبی یا مسلمانان بوده اند، و از طریق بازسازی خاطرات اجدادی آن ها (همان خاطراتی که در دی ان ای افراد ذخیره می شود) به مکان احتمالی اشیاء گمشده دست پیدا کنند. نحوه گزینش این افراد هم در نوع خود جالب توجه است. برای انتخاب افراد مورد نظر، سازندگان بازی بازهم به سراغ یکی دیگر از نظریه های علم پزشکی رفته اند: "رفتارهای اجتماعی یک فرد در حال حاضر، نوعی میراث ژنتیکی است که از نیاکانش به او ارث رسیده است". به طور مثال: اگر فردی پزشک است، یکی از مهم ترین علت های گرایش او به شغل پزشکی می تواند گرایش اجداد او به این شغل باشد. یعنی اگر بتوانیم به بخش حفظ خاطرات در دی ان ای این فرد دست پیدا کنیم و موفق به شکستن قفل ژنتیکی آن شویم، خواهیم دید که گذشتگان این فرد اکثرا پزشک بوده اند (درمورد صحت این نظریه تردیدهای بسیاری وجود دارد و هنوز از طرف مجامع معتبر پزشکی به طور رسمی تایید نشده است) با توجه به این نظریه، مسئولان شرکت آبسترگو تصمیم می گیرند تا سوژه های مورد نظر برای آزمایش خود را از بین افرادی انتخاب کنند که درحال حاضر جنگجو و یا قاتل باشند (به نظر آن ها این افراد می توانند اجدادی جنگجو داشته باشند و چه بسا در این بین جد یکی از آن ها به دوران جنگ های صلیبی نیز ارتباط پیدا کند.) برای انجام این آزمایش 17 نفر از قاتلین و آدمکش های حرفه ای از سراسر دنیا شناسایی شده و طی عملیات های مختلف آدم ربایی، همگی به محل آزمایشگاه انتقال پیدا می کنند. آزمایش های پیچیده برای شکستن قفل ژنتیکی این افراد آغاز می شوند و سرانجام یکی از 17 نفر برای انجام پروژه سری شرکت مناسب تشخیص داده می شود. این فرد مردی حدودا 30 ساله به نام دزموند مایلز (Desmond Miles) است که خاطرات اجدادی او به دوران سومین جنگ صلیبی و یکی از اعضای مهم فرقه قاتلین به نام الطیر ابن لا احد (Altaïr ibn La-Ahad) مرتبط می شود. درمورد چگونگی انتخاب دزموند و سوابق او در بازی اینطور صحبت می شود: لوسی: تو واقعا یه آدمکشی؟ مثل الطیر؟ دزموند: هم آره، هم نه. لوسی: منظورت چیه؟ دزموند: قرار بود من یکی از اونها باشم، اما وقتی که 16 سالم بود از اون مزرعه فرار کردم. لوسی: مزرعه؟ دزموند: بله، اونها به جایی که من در اون بزرگ شدم مزرعه می گفتن. حدس می زنم یه جایی مثل مصیاف . یه انجمن کوچک در ناکجا آباد. (طبق دیالوگ های بازی، در عصر حاضر هم فرقه جدیدی از قاتلین (در اینجا به طور خاص مسلمانان) در نقطه ای نامعلوم درحال تعلیم و آموزش هستند. در ادامه خواهید دید که گروه شوالیه های معبد (به طور خاص اروپائیان) هم همچنان وجود دارند و به فعالیت خود مشغولند، با این تفاوت که آن ها بر خلاف اعضای فرقه قاتلان به شدت دستخوش تغییر شده اند و به پیشرفت های چشمگیری علمی دست یافته اند. دستگاه آنیموس نمونه ای از این پیشرفت محسوب می شود.) ... دزموند: منو چطور پیدا کردید؟ منظورم اینه که من طی 10 سال گذشته هیچ قتلی انجام نداده بودم. لوسی: تو از اسم واقعیت استفاده می کنی؟ دزموند: نه. نه تا قبل از امروز. لوسی: کارت اعتباری داری؟ دزموند: فقط پول نقد. لوسی: تلفن چی؟ دزموند: کسی رو برای تلفن زدن ندارم. لوسی: گواهینامه رانندگی چطور؟ دزموند: موتور سیکلت دارم... اون هم توبیخ شده. لوسی: جواب تو، عکس و اثر انگشته. (نکته مهم درمورد این دیالوگ ها، اشاره به میزان نفوذ افراد شرکت آبسترگو در همه ادارات و دستگاه های دولتی است. آن ها بانک ها، مخابرات و حتی پلیس را هم تحت کنترل دارند.) در ادامه داستان بازی، افراد شرکت آبسترگو موفق می شوند با شبیه سازی خاطرات الطیر، ارتباط خود را با دوران جنگ سوم صلیبی برقرار کنند. آن ها از طریق الطیر می توانند به قلعه مستحکم قاتلین (Assassin) نفوذ کنند و از اسرار آن ها آگاهی پیدا کنند. اما در این بین نقشه روسای شرکت آبسترگو کمی دستخوش تغییر می شود و علاوه بر یافتن اشیاء باستانی، نقشه تغییر و دستکاری تاریخ هم در دستور کار آن ها قرار می گیرد. طبق روایت تاریخی ثبت شده در دی ان ای دزموند، الطیر یکی از قاتلین حرفه ای و تراز اول فرقه قاتلین بوده که با رئیس فرقه (فردی به نام المعلم ) رابطه ای صمیمی داشته و درواقع بهترین شاگرد او محسوب می شده است. المعلم، رئیس فرقه قاتلین، در قلعه ای مستحکم واقع در مصایف زندگی می کند. طبق روایت داستان بازی او قصد دارد تا با قتل 9 تن از سران مسیحی و مسلمان زمان خود، از بروز جنگ های صلیبی در آینده جلوگیری کند. به همین منظور او بهترین و ورزیده ترین شاگرد خود، الطیر را برای انجام این ماموریت اعزام می کند. اما برخلاف پیش بینی های المعلم، الطیر در انجام ماموریتش شکست می خورد و از طرف او به سختی مجازات می شود. درست در همین زمان است که نقشه روسای شرکت آبسترگو (نوادگان شوالیه های معبد) به اجرا درمی آید. آن ها تصمیم می گیرند با کنترل الطیر از طریق دزموند، رویای المعلم را برای جلوگیری از ادامه جنگ های صلیبی تحقق بخشند. آن ها بر این باورند که این کار می تواند آینده آن ها را دستخوش تغییرات شگرفی کند. (ظاهرا به علت شکست الطیر در اجرای ماموریتش، این 9 نفر در واقعیت زنده مانده بودند و در اثر رفتارهای آن ها، تاریخ به شکل کنونی خود پیش رفته بود. به همین دلیل روسای شرکت آبسترگو تصمیم می گیرند که با کشتن این افراد تاریخ را تغییر دهند و آن را به شکل دیگری رقم زنند. این عمل روسای شرکت آبسترگو، می تواند در راستای جمله وزیر جنگ دولت بوش پسر باشد که می گفت: " دیگر زمان آن رسیده که تاریخ از نو روایت شود". توجه داشته باشید که از جنگ سوم صلیبی به بعد است که صلاح الدین ایوبی موفق به شکست صلیبیان می شود (در سال1187م. لشکر صلیبیان در جنگ هیتن از صلاح الدین ایوبی شکست می خورد و او شوالیه های معبد را به خاطر جنایاتشان به مرگ می سپارد). حذف و یا تغییر این قطعه از تاریخ، می تواند موقعیت صلیبیان را در حفظ موقعیت و نگهداری شهرهایی که در دست داشتند تثبیت کند و آینده را صد درصد به نفع آن ها تغییر دهد. شاید این موضوع یکی از آرزوهای بزرگ اروپائیان باشد که در این بازی سعی در تحقق آن در دنیای مجازی دارند.) و اما افرادی که در لیست ترور الطیر قرار می گیرند عبارتند از: 1- تمیر(Tamir) در دمشق 2- گارنیر(Garnier) در عکا 3- تلال(Talal) در اورشلیم 4- ابوالنقود (Abu’l Nuqoud) در دمشق 5- ویلیام دی مونتفرت (William de Montferrat) در عکا 6- مجدالدین (Majd Addin) در اورشلیم- این شخصیت برگرفته از شخصیت واقعی به نام بهاالدین ابن شداد (Baha ad-Din ibn Shaddad) است. 7- جبیر (Jubair) در دمشق - این شخصیت برگرفته از شخصیت واقعی به نام ابن جبیر (Ibn Jubayr) است. 8- سیبرند (Sibrand) در عکا 9- رابرت دی سابله رهبر تمپلرها در اورشلیم سرانجام دزموند موفق می شود از طریق کنترل ذهنی الطیر و با کمک توانمندی های فردی او هر 9 فرد مورد نظر را به قتل برساند و ماموریتش را به پایان برساند. در نهایت پس از کشتن رابرت دی سابل، الطیر متوجه می‌شود خود المعلم رییس مخفی تمپلارها است (درواقع او دهمین نفر است) که حاضر نشده قدرت را به صورت مساوی بین خود و دیگران تقسیم کند و قصد دارد قدرت را به تنهایی در دست گیرد. با فاش شدن این راز، الطیر به شهر مصیاف باز می‌گردد تا از المعلم دلیل این کار را سوال کند، اما متوجه می‌شود که او موفق شده به وسیله شیء باستانی که "باغ عدن" نامیده می شود (یکی از چند قطعه ای که روسای شرکت آبسترگو به دنبال آن هستند) تمام مردم شهر را تسخیر کند و تحت فرمان خود درآورد. سرانجام درگیری نهایی بین المعلم و الطیر در می گیرد و درنهایت منجر به کشته شدن المعلم می شود. با مرگ المعلم، تکه‌ای از باغ عدن به دست الطیر می افتد و در طرف دیگر دزموند نیز آن را به دست می آورد. در همین زمان، مکان دیگر اشیاء باستانی نیز در سراسر جهان معلوم می‌شوند. پس از این ماجرا روءسای شرکت آبسترگو که به تمام اهداف خود در اجرای این نقشه دست یافته اند، تصمیم به حذف دزموند (که تنها شاهد و آگاه این ماجراست) می گیرند، اما با وساطت لوسی او را در همان ساختمان رها می‌کنند... حال که از داستان بازی آگاه شدید، بهتر است کمی درمورد جنگ های صلیبی و حواشی آن بپردازیم و به کمک دانسته های خود به تحلیل ماجراهای درون بازی بپردازیم. آغاز جنگ های صلیبی و علل آن برخلاف آنچه بسیاری بر آن اصرار می ورزند، جنگ های صلیبی نه اردوکشی نظامی با هدف گسترش مسیحیت، بلکه تنها با اهداف مادی صورت پذیرفتند. در دوره ای که اروپا فقر شدید و بیچارگی مفرط را تجربه می کرد، کامیابی و رفاه شرق، به خصوص مسلمانان خاورمیانه توجه اروپاییان را به خود جلب نمود. این وسوسه، رونمایی از مذهب به خود گرفت و به سمبل های مسیحی مزین گردید. در عین حال اندیشه جنگ های صلیبی از میل به منافع مادی و دنیایی متولد شده بود و این، علت تغییر رویکرد مسیحیان اروپا از سیاست های صلح طلبانه در دوران اولیه تاریخشان، به تجاوزهای نظامی ویرانگر به شمار می رفت. بنیان گذار جنگ ها "پاپ اربن دوم" بود. وی در سال 1095 م. مجلس "کلرمونت" را که اصول صلح طلبانه پیشین مسیحیت در آن متروک گردید، فرا خواند. دعوت به جنگ با نیت به چنگ آوردن سرزمین های مقدس از دست مسلمانان اعلام گردید و در پی آن لشگر بزرگی از صلیبیان تشکیل شد که سربازان نظامی و ده ها هزار نفر از مردمان عادی آن را تشکیل می دادند. مورخان بر این باورند که اقدام اربن دوم با انگیزه خنثی کردن یکی از رقبای طالب سمت پاپی صورت پذیرفت. به علاوه شاهان اروپا، شاهزادگان، اشراف و دیگران درحالی دعوت پاپ را با شور لبیک گفتند که مقصودی جز اغراض دنیایی نداشتند. بنا به گفته "دونالد کوئر" از دانشگاه ایلینوی: شوالیه های فرانسوی به دنبال زمین های بیشتر بودند (در اینجا لازم است به نکته ای توجه داشته باشید، این شوالیه های فرانسوی درواقع همان شوالیه های معروف معبد هستند که بعدها فرقه فراماسونری را پایه گذاری کردند. فرانسوی بودن شوالیه های معبد و موسسان و دست اندرکاران شرکت یوبی سافت هم در جای خود بسیار قابل توجه و تفکر است. شاید آن ها واقعا خود را از تبار شوالیه های معبد می دانند!)، تجار ایتالیایی امیدوار بودند تجارت خود را در بنادر خاورمیانه توسعه دهند( توجه داشته باشید که داستان قسمت دوم این بازی در ایتالیا رخ می دهد). شمار وسیع مردم بینوا تنها برای فرار از سختی زندگی روزمره خویش به هیئت اعزامی پیوستند. این جمعیت حریص در راه خود به شرق بسیاری از مسلمانان و حتی یهودیان را به امید یافتن طلا و جواهرات، قتل عام کردند. صلیبیان حتی شکم قربانیان را برای یافتن طلا و سنگ های قیمتی که گمان می کردند آن ها را قبل از مرگ بلعیده اند، پاره می کردند. گروه مختلط و چند چهره صلیبیان پس از سفری طولانی و سخت و غارت و قتل عام وسیع مسلمانان در سال 1099 م. به اورشلیم رسید. شهر اورشلیم در پی محاصره ای که پنج هفته ادامه داشت، سقوط کرد و صلیبیان به آن وارد شدند. جهان به ندرت شاهد بی رحمی و وحشی گری ای، مانند آنچه صلیبیان انجام دادند، بوده است. آن ها همه مسلمانان و یهودیان شهر را به دم شمشیر سپردند. بر اساس سخنان یک تارخ نگار: آن ها همه اعراب و ترک هایی را که می یافتند- چه مرد و چه زن- می کشتند. ارتش صلیبیان طی دو روز، چهل هزار مسلمان را با وحشی ترین شیوه ممکن به قتل رساند. یکی از صلیبیان به نام "ریموند" به این خشونت چنین مباهات می کند: مناظر شگفت آور بودند. بعضی از مردان ما سر دشمنان خود را قطع می کردند؛ برخی آن ها را در حالیکه روی برج بودند هدف تیر قرار می دادند تا سقوط کنند؛ بعضی آن ها را بیشتر شکنجه می کردند و در آتش می انداختند. در کوچه های شهر پشته های سر و دست و پا دیده می شد. برای حرکت باید با احتیاط از میان اجساد انسان ها و اسب ها عبور می کردیم. اما این ها در مقایسه با آنچه در "معبد سلیمان" صورت گرفت بی اهمیت است. در معبد و رواق سلیمان، مردان ما درحالیکه خون به زانوها و افسار اسب هایشان می رسید عبور می کردند. آن ها اورشلیم را پایتخت خود قرار دادند و ***** پادشاهی از سرزمین های فلسطین تا آنتیاک (در سوریه و ترکیه) گسترش یافت. اما از این زمان به بعد برای حفظ موقعیت خویش در خاورمیانه قدم در راه مبارزات جدید نهادند. حفظ کشور تازه یافته به سازماندهی نیازمند بود. به همین منظور طبقات نظامی را تشکیل دادند که اعضای این دسته ها از اروپا به فلسطین می آمدند و در مکان هایی شبیه صومعه زندگی می کردند و برای جنگ با مسلمانان آموزش نظامی می دیدند. یک از این دسته ها با بقیه تفاوت داشت و دگرگونی ای را تجربه کرد که بر سیر تاریخ تاثیرگذار بود. این طبقه شوالیه های معبد نام داشتند. از آنجایی که داستان بازی در سال 1192 میلادی روایت می شود، اشاره مستقیم به سومین جنگ از سری جنگ های صلیبی دارد. به همین دلیل لازم است تا قبل از ادامه بحث و تحلیل بازی کمی با تاریخچه سومین جنگ صلیبی و رویدادهای آن آشنا شویم. سومین جنگ صلیبی: 1189-1192 باقی ماندن صور، انطاکیه و طرابلس در دست مسیحیان برای آن ها به منزله روزنه امیدی بود. ناوگان ایتالیایی هنوز بر مدیترانه تسلط داشت و حاضر بود در برابر مبلغی صلیبیون تازه نفس را به مشرق زمین برساند. ویلیام، اسقف اعظم صور، به اروپا برگشت و داستان از دست رفتن اورشلیم را برای مردم ایتالیا و فرانسه و آلمان نقل کرد. در ماینتس تقاضای وی چنان در دل "فردریک بارباروسا" موثر افتاد که آن امپراتور بزرگ 67 ساله تقریبا بیدرنگ با لشکریان خویش عزم بیت المقدس کرد (1189) و همه مسیحیان در مقام تحسین او را "موسی ثانی" و راهگشای سرزمین موعود خواندند. لشکریان جدید در محل گالیپولی از هلسپونت عبور کردند و مسیر جدیدی در پیش گرفتند; اینان نیز همان اشتباهات جنگ اول صلیبی را تکرار کردند. دسته‌هایی از سپاهیان ترک مرتبا بر آن ها هجوم بردند و ارتباط میان آن ها و ملزوماتشان را قطع کردند. صدها نفر از گرسنگی جان سپردند، خود فردریک در رودخانه کوچک "سالف" در کیلیکیا با فضاحت غرق شد (1190)، و فقط بخشی از لشکریان وی جان سالم به در بردند و در محاصره عکا شرکت جستند. "ریچارد اول"، مشهور به "شیردل"، که در همین اوان در سی و یک سالگی به پادشاهی انگلیس رسیده بود، تصمیم گرفت تا با مسلمانان روبرو شود. چون ریچارد می ترسید که مبادا در غیاب وی فرانسویان و متصرفات انگلیس در خاک فرانسه دست اندازی کنند، اصرار ورزید که پادشاه فرانسه "فیلیپ اوگوست" نیز باید در این سفر همراه وی باشد. فیلیپ، که جوانی بیست و سه ساله بود، با این پیشنهاد موافقت کرد. در محل وزله، دو شهریار جوان طی تشریفاتی هیجانانگیز به دریافت صلیب از دست ویلیام، اسقف اعظم صور، نایل شدند. لشکریان ریچارد، مرکب از نورمان ها (زیرا فقط عده معدودی از انگلیسی ها در مبارزات صلیبی شرکت جستند)، از مارسی با کشتی به راه افتادند و سپاهیان فیلیپ از بندر جنووا حرکت کردند، و قرار شد که هر دو سپاه در سیسیل یکدیگر را ملاقات کنند (1190). در آنجا پادشاهان مسیحی مدت شش ماهی را به جدال گذرانیدند و به طرق مختلف خود را سرگرم کردند. "تانکرد"، پادشاه سیسیل، مایه رنجش خاطر ریچارد را فراهم ساخت، و ریچارد (سریعتر از آنکه کشیشی قدرت تلاوت ادعیه بامدادی را داشته باشد) شهر مسینا را تسخیر کرد و، در مقابل چهل هزار اونس طلا، آن شهر را به تانکرد مسترد داشت. ریچارد اکنون که با چنین غنیمتی قادر به پرداخت قروض خود شده بود، لشکریان خود را به کشتی نشاند و عزم فلسطین کرد. برخی از کشتی های وی در ساحل جزیره قبرس شکسته شد، و حاکم سونانی آن جزیره کارکنان ناوها را به زندان انداخت. ریچارد پس از توقف مختصری، قبرس را فتح کرد و آن را به "گی دو لوزینیان"، شاه آواره اورشلیم، بخشید. ریچارد در ژوئن 1191، یعنی یک سال پس از عزیمت از وزله، به عکا رسید. فیلیپ قبل از وی در خشکی پیاده شده بود. محاصره عکا به دست مسیحیان تقریبا نوزده ماه به طول انجامید و به قیمت جان هزاران تن تمام شد. چند هفته بعد از ورود ریچارد شیردل، مسلمانان تسلیم شدند. فاتحان تقاضای دویست هزار سکه طلا (000،950 دلار)، هزار و ششصد نفر اسیر زبده، و استرداد صلیب واقعی را کردند، و مسلمانان نیز متعهد شدند که این شرایط را بپذیرند. صلاح الدین این قرار داد را تائید کرد و به مردم مسلمان عکا، صرف نظر از 1600 نفر، اجازه داده شد که هر قدر بتوانند، آذوقه با خود بردارند و شهر را ترک کنند. فیلیپ اوگوست، که به مرض تب مبتلا شده بود، لشکریان خویش را که مرکب از 10500 نفر می شدند به جا گذاشت و خود به فرانسه بازگشت. به این نحو، ریچارد تنها سردار سومین جنگ صلیبی شد. از این پس مبارزه بی مانند و سردرگمی آغاز شد که بعد از هر نبرد و چکاچاک اسلحه، دو طرف متوالیا به تعارف و تمجید از خصال یکدیگر می پرداختند، و در خلال تمام این ماجراها پادشاه انگلیس و سلطان کرد، صلاح الدین، پارهای از عالیترین صفات کیش و تمدن های خویش را به نمایش می گذاشتند. هیچ کدام از آن دو مرد بزرگ در حلقه قدیسان مقام نداشتند. هر موقع مقتضیات جنگ ایجاب می کرد، صلاح الدین قادر بود بی آنکه خم بر ابرو آورد، افراد را به دیار عدم رهسپار سازد، و آدم عاشق منش خیالپردازی چون ریچارد گاهی ضمن جنگ های خویش، به حکم اصیلزادگی، از رویه خویش دست برمی داشت. هنگامی که بزرگان شهر محاصره شده عکا در اجرای شرایط قرارداد تسلیم تعلل ورزیدند، ریچارد، برای آنکه آن ها را به شتاب وا دارد، 2500 تن از اسرای مسلمان را در برابر حصار شهر گردن زد. هنگامی که این خبر به گوش صلاح الدین رسید، وی دستور داد که از آن پس کلیه اسیرانی را که در نبرد با پادشاه انگلیس بگیرند به قتل رسانند. ریچارد، که حال چنین دید، پیشنهاد کرد که حاضر است خواهرش "جو آن" را به زنی به عادل، برادر صلاح الدین، دهد و با این ازدواج جنگ های صلیبی را پایان بخشد. کلیسا این تدبیر را ناپسند شمرد، و به همین سبب ریچارد در اجرای آن پافشاری نورزید. ریچارد که می دانست صلاح الدین بعد از پذیرفتن شکست دست روی دست نخواهد گذاشت، از نو به تدارک سپاهیان خویش مشغول شد و خود را آماده ساخت تا در امتداد ساحل مسافت صد کیلومتری را به سمت جنوب در نوردد و یافا را، که دوباره در دست مسیحیان بود، از محاصره مسلمانان در آورد. بسیاری از اشراف حاضر به همراهی با ریچارد در این سفر نبودند و ترجیح می دادند که در عکا بمانند و برای احراز مقام سلطنت اورشلیم، که مطمئن بودند به دست ریچارد مسخر خواهد شد، توطئه کنند. لشکریان آلمانی به آلمان برگشتند، و فرانسویان بارها از دستورات سرپیچی کردند و تدابیر سوق الجیشی پادشاه انگلیسی را بی اثر گذاشتند. به علاوه، افراد و افسران نیز حاضر نبودند از نو دامن همت به کمر بزنند. وقایعنگار جنگ های صلیبی ریچارد می نویسد که بعد از این محاصره طولانی، فاتحان مسیحی، که به تناسایی و تجمل عادت کرده بودند، از اینکه شهری چنین سرشار از نعمات، یا به عبارت دیگر گواراترین شراب ها و زیباترین دوشیزگان، را پشت سر گذارند بی نهایت اکراه داشتند. بسیاری بر اثر آنکه به این گونه لذات بسیار خو گرفته بودند، به موجوداتی هرزه تبدیل شدند، تا جایی که شهر از تجمل پرستی آنان آلوده شد و شکمپروری و بیعاری ایشان مردمان بخرد را شرمگین ساخت. از آنجا که به حکم ریچارد، برای جلوگیری از گناه، هیچ کس از زن ها مگر زنان رختشو حق حرکت با سپاهیان را نداشت، عرصه بر مردان تنگتر شده بود. کفایت بی مانند ریچارد در اداره لشکریان، مهارت وی در دقایق لشکر کشی، و شجاعت الهامبخش او در میدان جنگ جبران کمبودهای سپاهیان وی را می کرد، و از این لحاظ بر صلاح الدین و تمامی سرداران مسیحی مبارزات صلیبی برتری داشت. سپاهیان ریچارد و صلاح الدین در "ارصوف" با یکدیگر رو به رو شدند، و ریچارد به فتحی نامسلم نایل آمد (1191). صلاح الدین پیشنهاد تجدید مبارزه کرد، لکن ریچارد سپاهیان خود را به درون شهر یافا عقب کشید. صلاح الدین قاصدی با پیشنهاد صلح به نزد ریچارد روانه داشت. در حین مذاکرات غیر مجاز می باشدراد، "مارکی مونفرا"، که بر بندر صور حکومت می کرد، مستقلا نامه ای نزد صلاح الدین فرستاد و اعلام کرد که حاضر است با او همپیمان شود و عکا را برای مسلمانان فتح کند، به شرطی که صلاح الدین با تسلط وی بر صیدا و بیروت موافقت کند. با وجود این پیشنهاد، صلاح الدین به برادر خود دستور داد که عهدنامه صلحی را با ریچارد منعقد سازد و کلیه شهرهای ساحلیی را که آن موقع در دست مسیحیان بود با نیمی از بیت المقدس به آن ها واگذارد. ریچارد به قدری از این قضیه خوشحال شد که طی تشریفات خاصی به فرزند سفیر مسلمان درجه شهسواری بخشید (1192). اندکی پس از این قضایا، چون شنید که صلاح الدین در مشرق با شورشی رو به رو شده است، شرایط پیشنهادی شاه ایوبی را رد نمود، داروم را محاصره و تصرف کرد، و تا نوزده کیلومتری بیت المقدس پیش تاخت. صلاح الدین که سپاهیان خود را به خاطر فصل زمستان مرخص کرده بود، بار دیگر آن ها را فرا خواند. در همین اثنا در سپاه مسیحیان نفاق افتاد. دیدبانان سپاه مسیحی خبر آوردند که چاه‌های آب مشروب در راه اورشلیم زهر آلود شده است و مبارزان از آب آشامیدنی محروم خواهند بود. شورایی تشکیل دادند تا ببینند چه باید کرد. اعضای شورا نظر دادند که مصلحت این است که از اورشلیم صرف نظر شود و به سوی قاهره، که چهار صد کیلومتر با آن نقطه فاصله داشت، حرکت کنند. ریچارد، بیمار و بیزار و دلسرد، دست از جنگ شست، متوجه عکا شد، و به فکر بازگشت به انگلستان افتاد. اما هنگامی که شنید صلاح الدین باز هم بر یافا هجوم برده و در عرض دو روز آنجا را تسخیر کرده است، غرورش جان تازهای در او دمید. وی بی درنگ، با کمی وقت، تا آنجا که امکان داشت سپاهی تدارک دید و عازم یافا شد. هنگام ورود به بندر فریاد کشید: ((مرگ بر عقبترین!)) و خود را تا کمر به آب دریا زد. آنگاه، در حالی که تبر دانمارکی معروف خویش را تکان می داد، همه آن هایی را که قد مردانگی در جلوی وی برافراشتند بر خاک هلاک انداخت، لشکریان خود را به داخل شهر هدایت کرد، و قبل از آنکه صلاح الدین از جریان آگاه شود، یافا را از لشکریان مسلمان پاک کرد (1192). صلاح الدین عمده قوای خود را برای کمک فرا خواند. با آنکه سپاه صلاح الدین از لحاظ عده به مراتب از لشکر سه هزار نفری ریچارد فزونی می گرفت، شجاعت بیمحابای شخص ریچارد مانع از هزیمت صلیبیون شد. صلاح الدین چون در حین جنگ ریچارد را پیاده دید، مرکب تیزرویی برای وی فرستاد و پیغام داد که دریغ باشد سلحشوری این سان دلیر پیاده به جنگ دشمن خویش رود. لشکریان صلاح الدین بزودی از جنگ فرسوده شدند و بنای شماتت سردار خود را گذاشتند که از چه رو پادگان یافا را به حال خود رها کرد تا مجال آن یابند که اکنون دوباره دست به اسلحه برند. اگر گفته وقایعنگاران مسیحی درباره این جنگ صحت داشته باشد، سرانجام ریچارد درحالیکه نیزه خود را به حال راحت باش کرده بود، بی آنکه یک نفر جرئت هجوم به طرف او را داشته باشد، سواره در امتداد جبهه مسلمانان حرکت کرد. روز بعد بخت از او برگشت. لشکریان تازه نفسی برای کمک به صلاح الدین از راه رسیدند. و ریچارد، که دوباره بیمار شده بود و حمایتی از شهسواران مقیم عکا و صور نمی دید، بار دیگر تقاضای صلح کرد. ریچارد در حالی که در آتش تب می سوخت به صدای بلند آب یخ و میوه خواست. صلاح الدین به اجابت خواسته وی مقداری گلابی و هلو و برف، و همچنین طبیب شخصی خویش را، به بالین وی فرستاد. در دوم سپتامبر 1192 آن دو دلاور عهد نامه صلحی را برای مدت سه سال امضا، و خاک فلسطین را تقسیم کردند. طبق عهدنامه، قرار شد که ریچارد بر کلیه شهرهای ساحلی که تسخیر کرده بود، از عکا تا یافا، حکومت کند; مسلمانان و مسیحیان مجاز باشند آزادانه از اراضی یکدیگر عبور کنند; جان و مال زایران در اورشلیم محفوظ و مصون ماند، لکن شهر بیت المقدس زیر نظر مسلمانان اداره شود (بعید نیست که چون بازرگانان ایتالیایی به طور کلی علاقه مند به نظارت بر بنادر فلسطین بودند، به همین سبب ریچارد را تشویق کرده باشند که اورشلیم را در برابر مناطق ساحلی به مسلمانان واگذارد.) با تدارک تورنواها، عقد صلح را جشن گرفتند. وقایعنگار ریچارد درباره این رویداد می نویسد: (فقط خداوند تبارک و تعالی از شادمانی بی اندازه این دو سپاه آگاه است.) برای اندک زمانی افراد دل از تنفر شستند. ریچارد هنگام سوار شدن بر کشتی به عزم انگلیس آخرین نامه گستاخانه خود را خطاب به صلاح الدین فرستاد و در طی آن وعده داد که سه سال دیگر برگردد و اورشلیم را بازستاند، صلاح الدین در جواب نوشت که اگر وی ناگزیر شود سرزمین خود را از دست دهد، باختن به ریچارد را بر هر آدم زنده دیگری مرجح می شمرد. سرانجام عدالت، شکیبایی، و میانه روی صلاح الدین، کاردانی، شجاعت، و تدبیر جنگی ریچارد را شکست داد. وحدت و وفاداری سرداران مسلمان بر نفاق و عهدشکنی های سالاران فئودال تفوق یافت. تجربه نشان داده بود که یک خط کوتاه مهمات رسانی در عقب صفوف سپاه مسلمان به مراتب بر تسلط مسیحیان به دریاهای جهان مزیت داشت. وجود سلطان مسلمان نمونه بارزتر و مشخصتری از جمیع فضایل و نقایص مسیحی بود تا وجود شهریار مسیحی، و این راز پیروزی صلاح الدین ایوبی و شکست سنگین صلیبیان بود. این هم دلیل مستحکم تری که چرا بازماندگان شوالیه های معبد امروز می خواستند که از بروز جنگ چهارم صلیبی و سایر جنگ های مشابه جلوگیری کنند: چهارمین جنگ صلیبی 1202-1204 سومین جنگ صلیبی عکا را آزاد ساخت، اما بیت المقدس را همچنان در دست مسلمانان باقی گذاشته بود. نتیجه ای چنین اندک از یک سلسله مبارزاتی که در آن بزرگترین سلاطین اروپا شرکت جسته بودند طبعا مایه دلسردی بود. غرق شدن فردریک بارباروسا، فرار فیلیپ اوگوست، قصور آشکار ریچارد، توطئه‌های بی دغدغه شهسواران مسیحی در سرزمین مقدس، اختلافات بین شهسواران پرستشگاه و مهمان نواز، و شروع مجدد جنگ بین انگلیس و فرانسه دماغ اروپای مغرور را به خاک سایید و ایقان دین عیسی را در میان پیروان آن بیش از پیش ضعیف ساخت. لکن چون صلاح الدین زود درگذشت و امپراطوری وی تجزیه شد. امید مومنین اروپایی بالا گرفت. اینوکنتیوس سوم از آغاز تصدی مقام پاپی خواستار کوشش دیگری در این راه بود و کشیش سادهای به نام فولک دونویی، در طی موعظاتی، سلاطین و مردم را به شرکت در چهارمین جنگ صلیبی دعوت کرد. نتایج حاصله به هیچ وجه مایه امیدواری نبود. امپراطور فردریک دوم پسری بود چهار ساله; فیلیپ اوگوست شرکت در یک جنگ صلیبی را برای یک عمر کافی میدانست; و ریچارد اول پادشاه انگلیس، که آخرین نامه خود خطاب به صلاح الدین را فراموش کرده بود، به سخنان تشویق آمیز و فولک خندید و در پاسخ وی گفت : (به من توصیه میکنی که سه دختر خویش یعنی غرور، آز، و ناپرهیزکاری را ترک گویم. من آنها را به آنهایی که بیش از همه استحقاق دارند میبخشم : غرورم را به شهسواران پرستشگاه، آزم را به راهبان سیتو، و ناپرهیز کاریم را به جماعت اسقفان.) حال بهتر است کمی هم راجع به شوالیه های معبد و عاقبت آن ها در آینده بدانیم: شوالیه های معبد (Templars)، اجداد فراماسونری دسته شوالیه های معبد که نام کاملشان: (همرزمان مسکین عیسی مسیح و معبد سلیمان) است، در سال 1118 م.- یعنی بیست سال پس از اشغال اورشلیم- توسط صلیبیان تشکیل شد. موسسان این گروه دو شوالیه فرانسوی به نام "هیودی پنز" و "گادفری دو سنت امر" بودند. این دسته در ابتدا 9 عضو داشت اما به تدریج رشد کرد (توجه داشته باشید که از این 9 شوالیه در داستان بازی صحبت می شود، پس داستان ریشه هایی در تاریخ واقعی هم دارد) انتخاب معبد سلیمان برای گروه، از روی نام مکانی بود که به عنوان مقر انتخاب کرده بودند. آن ها در کوه معبد در مکان معبد ویران شده سکنا گزیدند؛ همان مکانی که مسجد "قبه الصخره" بنا شد( حتما همه دوستان خرابه های معبد سلیمان در ابتدای بازی را به خاطر دارند، جایی که آن ها موفق به یافتن گنجینه ای شبیه به "تابوت عهد" یهودیان شده بودند) آنان خود را سربازان مسکین نام نهادند، اما در اندک زمانی بسیار ثروتمند شدند. زائران مسیحی که از اروپا به فلسطین می آمدند تحت کنترل کامل این گروه بودند و در نتیجه با پول زائران به ثروت هنگفتی دست یافتند. نگهبانان معبد عامل اصلی حملات بعدی صلیبیان به مسلمانان و کشتار آن ها به شمار می رفتند. به همین علت "صلاح الدین ایوبی" فرماندار بزرگ اسلام که در سال 1187 م. لشکر صلیبیان را در جنگ "هیتن" شکست داد و اورشلیم را رهانید، شوالیه های معبد را به خاطر جنایاتشان به مرگ سپرد، درحالیکه پیش از این بسیاری از مسیحیان را عفو کرده بود. شوالیه های معبد با وجود آنکه اورشلیم را از دست دادند و خسارات زیادی متحمل شدند (این هم دلیلی محکم و قاطع برای علاقه بازماندگان شوالیه ها به تغییر این برهمه از تاریخ به نفع خود) و با وجود کاهش روز افزون حضور مسیحیان در فلسطین، به حیات خود ادامه دادند و بر قدرت خود در اروپا افزودند و ابتدا در فرانسه و سپس در سایر کشورها، به بخشی از دولت مبدل شدند. تردیدی نیست که قدرت سیاسی آنان پادشاهان اروپا را پریشان خاطر نمود. اما جنبه دیگری از شوالیه های معبد، روحانیت کلیسا را آشفته می کرد؛ و آن اینکه نظام به تدریج از دین مسیح بر می گشت و با حضور در اورشلیم عقاید سری و درونی تازه ای اختیار می نمود. شایعه هایی نیز مبنی بر سازمان بخشی آدابی خاص برای تجلی این تعالیم به گوش می رسید. بالاخره در سال 1307 م. "فلیپ لوبل" پادشاه فرانسه تصمیم گرفت اعضای این دسته را دستگیر نمایند. در این میان بعضی موفق به فرار شدند، اما بیشترشان گرفتار شدند. در پی یک دوره طولانی بازپرسی و محاکمه، بسیاری از شوالیه ها به عقاید بدعت آمیز خود اعتراف نمودند و اقرار کردند که در میان خود به حضرت عیسی (ع) توهین می کردند. سرانجام رهبران شوالیه های معبد، که "استاد بزرگ" نام داشتند، از جمله "ژاک دومالی"، در سال 1314 م. به دستور کلیسا و پادشاه، اعدام و تعداد بی شماری نیز زندانی شدند؛ دسته نیز پراکنده و رسما ناپدید گردید. محاکمه معبدیان پایان یافت، اما با آنکه رسما وجود خارجی نداشت، به واقع ناپدید نگردید. طی بازداشت های ناگهانی سال 1307 م. بعضی از شوالیه های معبد موفق شدند بدون به جا گذاردن ردی از خویش بگریزند. بر مبنای رساله ای با اسناد مستند تاریخی، تعداد عمده ای از اعضای این گروه به تنها ***** پادشاهی اروپا که کلیسای کاتولیک را به رسمیت نمی شناخت- یعنی کشور اسکاتلند- پناه بردند. آن ها تحت حمایت پادشاه اسکاتلند "رابرت بروس" تشکیلات خود را احیا نمودند و اندکی بعد برای ادامه حیات نامشروع خویش روش مناسبی یافتند. آن ها به مهم ترین لژ جزایر بریتانیا در زمان قرون وسطی، یعنی لژ "وال بیلدرز" (Wall Builders’ Lodge ) نفوذ نمودند و عاقبت کنترل آن را به طور کلی در دست گرفتند. این لژ در اوایل عصر مدرن نام خود را به "لژ فراماسونری" تغییر داد. (شوالیه های معبد- هارون یحیی) این مطلب ادامه دارد...

نویسنده: محمود بلالی

ادامه از طریق لینک ذیل : http://www.gtalk.ir/thread173548.html


لینک صفحه

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam